روزگار من در غربت

دلم گرفته

دلم گرفته اما نمی دونم چیکار کنم

سعی میکنم قوی باشم

سعی میکنم هر روز به خودم یادآوری کنم که با اینکه خیلی غصه دارم باز هم خیلی خوشبختم

به خودم یادآوری میکنم که با اینکه بی نهایت دلم برای مادربزرگم تنگ شده و از نبودنش غمگینم اما انقدر خوشبخت هستم که تونستم آخرین روزهای قبل از عملش رو باهاش بگذرونم و برای خودم ذخیره اش کنم

به خودم بادآوری میکنم با اینکه بابام تا لب مرگ رفت اما برگشته و من هنوز می تونم هر روز صداش رو بشنوم و از فکر وجودش انرژی بگیرم

به خودم یادآوری میکنم با اینکه کار کمرم رو خم کرده اما باز هم کار دارم و یه درآمد ماهیانه که بهم آرامش خیال میده و فرصت اینکه غصه ی چیزای دیگه رو توی زندگیم بخورم

ولی با وجود همه این یادآوری ها باز هم دلم گرفته

از فلسفه زندگی

از اینکه احساس میکنم تازه شروع شده غم از دست دادن ها

از اینکه وقتی دلم برای مادربزرگ تنگ میشه به خودم میگم زمان همه چیز رو درست میکنه

از اینکه داوطلبانه دنبال فراموشی با گذشت زمانم

دلم از خیلی چیزا گرفته

از خیلی چیزا...

   + غریبه ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ شهریور ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

جای خالی

برگشتم

نشستم پشت میزم و لبخند میزنم

همه مثل روزهای عادی با انبوهی از کار میان سراغم

و من همه چیز رو میشنوم

اما توان کار کردن ندارم

از صبح که میام دقیقه ها رو میشمرم تا عصر بشه و بتونم برم خونه

با خودم خلوت کنم

حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم

دلم میخواد چند روز بخوابم

شاید بار غمم کم بشه

شاید یکم فکرم استراحت کنه

شاید... 

   + غریبه ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

رفت

روز که مامانم بهم گفت مادربزرگم مریض شده، احساس کردم که این آخرین رفعه است که میبینمش

احساس کردم این فرصت منه برای خداحافظی

دو هفته ای که ایران بودم چسبیده بودم بهش

هی بغلش میکردم و می بوسیدمش

بیرون می بردمش و دورش می چرخیدم

شب آخر با اون حالش اومد فرودگاه

بوسیدمش و بهش گفتم خواهش میکنم خوب شو

و رفتم

و مادربزرگ رفت اتاق عمل

بعد از یک هفته یه صدای خیلی نامفهوم پشت تلفن

و این آخرین باری بود که من وجود مادربزرک رو حس کردم

از وقتی اومدم ایران منتظرم بیاد خونمون

منتظرم بیاد تا بغلش کنم و ببوسمش

دلم براش تنگ شده

خیلی تنگ شده

منو بردن و یه کپه خاکی نشونم دادن و بهم گفتن مادربزرگت اینجاست

دلم میخواست خاک رو کنار بزنم و بغلش کنم

اما نمیشد

همه بهم مبگن گریه نکن

میگن که خیلی توی این دو ماه زجر کشید 

و الان راحت شده

من اما دلتنگیم با این حرفا نمیره

عکسش رو نگاه میکنم

لباس مشکی می پوشم

اما باورم نمیشه که نیست

اصلا باورم نمیشه

اصلا باورم نمیشه رفت

که دیگه نیست

که من دیگه نمی تونم وقتی دلم براش تنگ شد بهش زنگ بزنم و ثداش رو بشنوم

نمی تونم وقتی اومدم ایران منتظر باشم بیاد خونمون و پیشم بمونه

دیگه هیچوقت نمیتونم ببینمش

هیچوقت نمی تونم حسش کنم

مادربزرگم دیگه نیست

   + غریبه ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

خلسه

دیشب زنگ زدم که قبل از عمل صداشو بشنوم

مامانم گفت که دنبال کارهای اداریش هست و با عموم تماس بگیرم

به عمو زنگ زدم و گفت که همین چند دقیقه پیش از آی.سی.یو اومدن بیرون تا پدر رو برای عمل آماده کنن

یکم برام از اوضاع گفت که چقدر همه چیز روبه راهه و اصلا جای نگرانی نیست

بعد برادر گوشی رو گرفت و من به محض شنیدن صداش باز زدم زیر گریه

می گفت: چرا گریه میکنی؟

گفتم: چون نتونستم صداشو بشنوم! می فهمی؟! تو دیدیش، باهاش حرف زدی، پیشش بودی و من حتی نتونستم صداش رو بشنوم

طفلک کلی دلداریم داد و دلقک بازی در آورد تا اشک من بند اومد

بهم گفت که عملش تا 4-5 صبح به وقت من طول میکشه و من نباید بیدار بمونم و قول میده که تا از اتاق عمل آوردنش بیرون بهم خبر بده

و من قول دادم که بخوابم

اما خوابم نبرد. دعا کردم و صعی کردم که به چیزای خوب فکر کنم

به اینکه وقتی اومد اینجا پیشم کجاها ببرمش

یا چه کارایی با هم بکنیم

یا چه چیزایی نشونش بدم

آخه تا حالا شهر جدید نیومده!

نمیدونم کی خوابم برد ولبا صدای ساعت که بیدار شدم دیدم برادر پیغام داده که اومده بیرون و دکتر هم خیلی راضیه

زنگ زدم بهش و احساس کردم چقدر صداش فرق کرده

یه راحتیه خیال بود توی صداش

یه آرامش خوب

انگار با شنیدن صداش منم آروم شدم

خایلم راحت شد که همه چیز خوب پیش رفته

گفت که تا فردا خواب نگهش میدارن

و خودشون هم نمی تونن برن ببیننش

اما قول داد که به محض اینکه بتونه حرف بزنه، زنگ بزنه بهم که من باهش حرف بزنم

بعد با مادر صحبت کردم

این بار اون گریه میکرد

انگار خیالش راحت شده بود که دیگه نمی خواد قوی باشه

می تونه آروم بشینه و همه ی فشاری که این مدت روش بود رو خالی کنه

بهش گفتم که خیلی دوسش دارم

و فکر نکنه چون پدر الان مریضه ما یادمون رفته که بهش توجه کنیم

بهش گفتم که جفتتون یه اندازه عزیزین

و من و برادر به وجود هر دوتون نیاز داریم

پس حواستون به خودتون باشه

وقتی قطع کردم تلفن رو انگار رفته بودم توی خلسه

دلم می خواست برگردم توی تخت و بخوابم باز

انگار بعد از چند روز فشار یهو ول شده بودم توی خلاْ

هیچی حس نمیکردم

سبک بال و بی خیال

چه حس خوبی بود

برای همه ی کسایی که عزیزانشون لبه تیغ سلامتی دارن راه میرن دعا کردم

کاش مریضی نبود

کاش دنیا متفاوت بود

کاش آدما بیشتر قدر همدیگرو می دونستن

کاش ...

   + غریبه ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

فردا

فردا عمل میکنه و من نیستم

انقدر این دو روزه کولی بازی در آوردم و جلوی اشکم رو نتونستم بگیرم که همه خانواده زنگ میزنن احوال منو می پرسن به جای بابام :(

اما دست خودم نیست

اگه ازم قول نگرفته بود حتما میرفتم

اما قول دادم بهش

20 بار بهم گفت: من حالم خوبه بلند نشی این همه راه بیای واسه 2 روزا و من فکر کردم: من این همه راه رو واسه دو دقیقه دیدنت حاضرم بیام دو روز که خیلی خوبه

ولی گفتم: باشه هرچی تو بخوای، فقط خوب شو...

شاید باید خیالم راحت میشد وقتی که مامانم امروز گفت که همه اومدن تهران

که دورش حسابی شلوغه و نمیذارن اصلا فکر کنه به چیزی

اما من فقط غصه خوردم که الان من باید می بودم که کنار مامانم باشم و به بابام روحیه بدم

بجاش نشستم اینجا و جز گریه و دعا کاری ازم بر نمیاد

همه اش میگم

خدایا یکم دیگه بهم فرصت بده، فقط یکم دیگه، فقط یکم دیگه...

   + غریبه ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

فاصله ها

در گیر و دار مریضی مادربزرگ و فشار زندگی و مشکلات کاری بودم که یه سنگ بزرگتر انداخته شد توی دامنم

انقدر که همه ی مشکلات دیگه الان از ذهنم رفته

پدر عزیز تر از جانم رو دو شب پیش بردن بیمارستان

پس فردا عملش میکنن

و من نیستم که ببوسمش یا حتی نگاهش کنم

نصیبم فقط 2-3 دقیقه شنیدن صداشه از پای تلفن

و اصرار من برای رفتن چند روزه و انکار پدر

میگه حالم خوبه و چیزیم نیست

روم نمیشه بگم من حالم بده

بخاطر خودم میخوام بیام

سعی میکنم قوی باشم و بهش روحیه بدم اما اشک امانم نمیده

نگران مادر هم هستم

مدتهاست که برای مریضی مادربزرگ تحت فشاره و حالا پدر هم اضافه شده

خدا رو شکر که برادر هست

و عمه و عموها

اونا تنها نیستن

شاید نبودن من اصلا به چشم هم نیاد

ولی من تنهام

با یه علم بار غصه که دارم با خودم میکشم

مادر همه اش میگه مهم نیست کجا باشی، از همه جا میشه دعا کرد

و من فکر میکنم همه جا میشه دعا کرد اما همه جا نمیشه سر روی پای مادر گذاشت و نوازش شد

نمیشه دست پدر رو توی دست گرفت و احساس اطمینان کرد

لعنت به فاصله ها

لعنت به فاصله ها

لعنت به فاصله ها

   + غریبه ; ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

آینده

آینده چیه؟ چرا انقدر مهمه؟ چون هنوز نیومده؟ چون می تونی امیدوار باشی که از حال بهتر باشه؟ چون فکر میکنی می تونی تغییرش بدی؟ چون مطمئنی کارای الانت هسا که آینده رو میسازه؟

پس اینکه معتقدی هر چی قسمت باشه همون میشه چی؟ اینکه هرچی خدا بخواد؟ 

بالاخره تو کاره ای هستی توی تعیین آینده ی خودت یا نیستی؟

این سوال ها چند روزه مغزم رو اشغال کرده!

یه تناقض عجیب که هم دلم میخواد آینده دست خودم باشه و هم دلم میخواد یه چیز خوبی که در اختیار من نیست در آینده باشه تا من بهش برسم

هم دلم میخواد خودم تلاش کنم

هم دلم میخواد خیالم راحت باشه که هر اتفاقی بیفته مهم نیست آخرش همونی که قرار باشه بشه میشه!

نکته اینجاست که وقتی به الانم فکر میکنم میبینم یه ترکیبی از این دوتا برام اتفاق افتاده!

یه جاهایی هرچی تلاش کردم مهم نبوده و با مخ رفتم تو دیوار

یه جاهایی یه چیزایی پیش اومده که من آرزوش رو داشتم ولی براش تلاش خاصی که نکردم هیچی بعضی جاها بیراهه هم رفتم!

شاید هر دوشه

شاید من بشر نیاز دارم که هر دوش باشه

یه کور سوی امید وقت ناتوانی که هرچی خیر باشه همون میشه

و یه قدرت برای تلاش که من هر چی رو اراده کنم می تونم بدست بیارم

شاید اینکه نشه بگب کدومشه خوبیش باشه؟!

چه می دونم

وقتی جوابی نیست، نیست دیگه!

نمی تونم که خودمو بکشم!!!

   + غریبه ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ امرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

میشل اوباما

سخنرانی دیشب میشل اوباما خیلی تاثیر گذار بود

واقعا توی این مملکت یه خانواده سیاه پوست توی بالاترین پست باشه خیلیه

نژادپرستی متاسفانه توی عمق این جامعه به طرز فجیعی وجود داره

و این فقط منحصر به سیاه پوستا ها نمیشه

مربوط به هر غیر سفید پوست و غیر مو بور ی میشه

من خودم به شخصه با اینکه تحصیلات بالایی دارم و انگلیسی هم در حد یه خارجی خیلی خوب حرف میزنم بارها و بارها مورد نگاه ها و حرفها و حرکات نژاد پرستانه قرار گرفتم

بارها دلم خواسته به آدمهایی که باهام اینجوری برخورد کردن بگم که براشون متاسفم و اگه یه لحظه فکر میکردن به اینکه من چقدر بیشتر از اونا تلاش کردم که جایی که الان هستم باشم شاید از کارشون خجالت بکشن

ولی همیشه سکوت کردم و گذشتم

با خودم فکر کردم ما هم توی کشور خودمون متاسفانه نگاه نژادپرستانه داریم نسبت به آدمایی که از خودمون پایین تر میبینیم حتی اگه لزوما اون آدما از ما پایین تر نباشن

و تصمیم گرفتم هر بار این پیشامدها رو برای خودم یه نهیب قرار بدم که من این طوری نباشم و من آدم بهتری بشم

اما داستان سیاه پوستا و سرخ پوستا خیلی فرق داره

اونا همونقدر آمریکایی هستن که سفید پوستا هستن

تازه شاید آمریکایی تر!

اما باز هم مورد توهین و تحقیر قرار میگیرن

از وقتی چشم باز میکنن دارن حرفهای منفی میشنون و عکس العمل های منفی میبینن

سوق داده میشن به سمت خلاف

بعد کافیه یکیشون دست از پا خطا کنه

زود استریوتایپ براشون ساخته میشه

و سلسله "دیدی گفتم" و "معلومه سیاهن دیگه" و سایر مزخرفات راه میفته

ولی یه عده معدودی هم هستن که از این تحقیر ها و توهین ها پل میسازن و از مشکلات رد میشن 

سعی میکنن که الگو بشن برای بقیه

که به هم نوعاشون بفهمونن ما اونی که بهمون میگن نیستیم

ما خیلی بهتر از اونیم

ما می تونیم بالاترین پست ها مملکتی رو داشته باشیم

می تونیم با افتخار سرمون رو بالا بگیریم

ما میتونیم...

 

پ.ن. جاشون خالی خواهد بود...

   + غریبه ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ امرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

دوست مجرد!

از وقتی اومدم شهر جدید زندگیم خیلی یه دوست کم داره

یه دوست که زندگیش خیلی نظم نداشته باشه

که بشه بهش زنگ بزنی بگی من دارم میام پیشت و احساس نکنی مزاحم برنامه هاش شدی

که بشه زنگ بزنه بگه من غذا گرفتم میام پیشت با هم بخوریم

یا بتونه آخر هفته شب رو پیشت بمونه که تا دیر وقت با هم چرت و پرت بگین و غم دنیا رو برای هر چند کوتاه فراموش کنین

گرچه زندگی کردن با هم خونه اصلا راحت نیست و من خیلی وقتا از اینکه آزادی عمل دارم خوشحالم

اما بعضی وقتا هم دلم میخواد هم خونه داشته باشم

شاید هم خونه ام دوستم میشد

بعد با هم زمان میگذروندیم و از زندگی لذت میبردیم

شاید تنهایی هام یکم پر میشد

شهر برام آشناتر میشد

کلا زندگیم یه دوست احتیاج داره که بتونم راحت بغلش کنم و انقدر ملاحظات مسخره ی اینور آبی نداشته باشم

که بتونم باهاش برم مسافرت

که حس خوب روزهای گذشته توی ایران و توی شهر قدیمی برگرده بهم

شاید دلم بیشتر از همه چی حس نزدیکی به اون روزها رو میخواد

حس بیخیالی و بی مسئولیتی

شاید دلم خودم رو میخواد

خود خوشحال و سرزنده ام

شاید...

   + غریبه ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

فلسفه زندگی

مادربزرگ این روزها حالش خوب نیست

یعنی الان خیلی روزه که حالش خوب نیست

بعد از اون نمونه برداری کذایی دیگه به حال عادی برنگشت

فقط 1 بار صداش رو شنیدم

اونم نه مفهوم

و دلم برای شنیدن صداش و دیدن نگاهش لک زده :(

دارن پرتو درمانی و شیمی درمانی میکنن همزمان

اما بعد از گذشت سه هفته هیچی عوض نشده

سعی میکنم که با مامانم که حرف میزنم خیلی امیدوار باشم

اما امیدم روز به روز به دیدن دوباره مادربزرگ و بوسیدنش و آغوش گرمش کمتر و کمتر میشه

دلم فشرده میشه حتی از فکر کردن به نبودنش

اما چاره چیه...

فقط خوشحالم که آخرین روزهای سر پا بودنش رو کنارش بودم

تا تونستم باهاش زمان گذروندم و ذخیره اش کردم

بزرگترین ترس زندگیم از روزی که کوله بار بستم و اومدم اینور دنیا این بوده که یکی از عزیزانم رو از دست بدم بدون اینکه فرصت خداحافظی داشته باشم

وقتی رفتم ایران و فهمیدم که مادربزرگ مریضه خیلی ناراحت شدم

اما با خودم فکر کردم این فرصت ه من هست برای بودن

برای دیدن

برای خداحافظی کردن

خیلی سخت بود

شبا تا صبح گریه میکردم و صبح لبخند به لب بلند میشدم و دور و برش می چرخیدم

الان فکر میکنم چه خوشبختم که این روزها رو داشتم

و البته خوشبخت تر اگر دوباره مادربزرگ برگرده و من باز فرصت بودن باهاش رو پیدا کنم

همیشه فکر میکنم تا فرصت هست باید محبت کرد و محبت دید

ناگهان خیلی زود دیر می شود...

   + غریبه ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد