روزگار من در غربت

لعنت به این دنیا

هر روز صبح که بیدار میشیم باید دست و دلمون بلرزه که باز کجای دنیا مردم مردن. این بار هم سر از شهر و کشور خودمون در آورد. تازه میگن که الان دنیا توی حالت صلح به سر میبره!!! لعنت به آدمهایی که فکر می‌کنن انقدر حق دارن که زندگی‌ بقیه رو بگیرن. لعنت بهشون که اسم خودشون رو دیندار میزارن. لعنت به همه اونایی که دین رو بالاتر از انسانیت میبینن. دین شما دین نیست. عین بی‌دینی. عین گناه. عین بی‌ اخلاقی‌. لعنت به همتون. لعنت ...

   + غریبه ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

کوچ

۱۰ روز نبودم. اول رفتم سفر. بعد سفر رو طولانی‌ کردم و چسبوندم به سفر بعدی که هی‌ نخوام از این سر آمریکا به اون سرش برم و برگردم. غیر از آخر هفته همش رو کار کردم. خیلی‌ هم سرم شلوغ بود. اما دریغ از یک لحظه که دلم برای خلوت و آرامش خونه خودم تنگ بشه. دلم می‌خواست باز هم می‌موندم. حتا اگه تو خونه یکی‌ دیگه. حتا اگه با آدمای متعدد. شهر جدید رو دوست ندارم. یعنی‌ نه اینکه بدم بیاد ولی‌ هیچ علاقه و دلبستگی خاصی‌ بهش ندارم. شهر قدیم اما هنوز در و دیوارش باهم حرف می‌زنه. از سختیها و خوشیها میگه. از جوونی که توش به بار نشست و زندگی‌ کردن یاد گرفت. شهر قدیم برام مثل تهران میمونه. همونقدر آشنا. شهر جدید اما فقط محل زندگی‌ شده. یه اقامت اجباری. کسی‌ چه میدونه شاید اینجا هم بعد از ۹ سال همون‌طوری اشنا به نظر بیاد. شاید ...

   + غریبه ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

نعمت

باز خواب دیدم. این روزا زیاد خواب پریشون میبینم. از خواب پریدم و سعی‌ کردم خودم رو آروم کنم. دیدم فایده نداره. تلفن برداشتم و زنگ زدم خونه. همین که گفت الو زدم زیر گریه. فهمید که خواب دیدم. دیگه به این تلفن‌های بیوقت من عادت کردن. اما نفهمید گریه‌ام از ناراحتی‌ نیست. انقدر از شنیدن صداش خوشحال شده بودم که دست خودم نبود. ناخوداگاه اشکم میومد.همش با خودم فکر می‌کردم که چقدر خوشبختم که با یه تلفن می‌تونم صداشون رو بشنوم. خیلی‌ خوشبخت. خیلی‌ خوشبخت...

   + غریبه ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ خرداد ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

انتخابات

دل تو دلم نیست تا این جمعه بیاد و بره و ما ببینیم کجای دنیا ایستادیم. یه عده بدبین هستن و یه عده خوشبین. یه عده میخوان رأی بدن و یه عده نمیخوان. یه عده تشویق می‌کنن و یه عده تقبیح. 

من ولی‌ فقط دلم می‌خواد جمعه بیاد و بره!

رأی میدم؟ بله

کسی‌ رو به رأی دادن تشویق می‌کنم؟ نخیر

مطمئنم که رأیم تاثیر داره؟ نخیر

من معتقدم که اگه تغییر میخوای باید از خودت شروع کنی‌. دوست ندارم کنار بشینم. هیچی‌ یه شبه اتفاق نمیفته و همه جای دنیا انتخابات بین بد و بدتر واقع می‌شه. پس من میرم که پس فردا هرچی‌ شد پیش خودم سربلند باشم و به خودم بگم تو کاری که می‌تونستی و کردی. نتیجه دست تو نبود. مثل همه اتفاقات دیگه زندگی‌. تو فقط می‌تونی تلاش کنی‌. نتیجه تحت کنترل تو نیست.آدم فقط باید سعی‌ کنه تا میتونه راه رو به کاشکی‌‌ها ببنده. همین!

   + غریبه ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

رنگین کمان

شهر جدید خیلی‌ بارون داره. بخاطر همین فصل بهار که میرسه ترکیب آفتاب و بارون باعث می‌شه که رنگین کمون هم زیاد باشه. دیروز ولی‌ برای اولین بار موقع خونه رفتن ۴ تا رنگین کمون  روی جاده بسته بود و من از میونشون رد شدم تا به خونه رسیدم. خیلی‌ احساس عجیبی‌ بود. عجیب اما جالب. باشد که از این روزها و احساسات آسان نگذریم...

   + غریبه ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

هنرش نیز بگو

رفتم با رئیسِ جایگزین حرف زدم! بهش گفتم که من خیلی‌ الان کار دارم و لطفا جلسه رو بذار برای بعد. اونم قبول کرد که جلسه رو ۲ روز بندازه عقب! البته کلی‌ هم از کارم برای جلسه کم کرد. اما مهمترینش این بود که من مدت‌ها بود که به رئیس خودم می‌گفتم که من یه کار هیجان انگیز می‌خوام بکنم و خسته شدم از این کارهای تکراری که بهم میدین. و اونم همیشه میگفت فعلا سرت شلوغ هست و وقتی‌ که سرت خلوت شد بهت میگیم یه کار دیگه بکنی‌. گرچه که هیچ تلاشی هم نمیکرد که سر من خلوت بشه و برعکس هی‌ کار می‌ریخت سرم. امروز ولی‌ به صورت معجزه آسایی با رئیس جایگزین حرف کشیده شد به کارهای هیجان انگیز و اونم بهم یه پروژه داد. البته تاکید اکید کرد که به هیچ وجه نمی‌تونم بگم که کارای دیگه رو انجام ندادم به خاطر این پروژه. اما من انقدر بال در آورد بودم که گفتم به هیچ وجه نمیگذارم جلوی کارم رو بگیره. بعدشم تا پشیمون نشده بود زدم بیرون! خلاصه که الان بسی‌ مشعوفم.

پ.اون۱. ممکنه درست بشه؟؟

پ.اون۲. بهش میگم ایشالا به زودی، اما فکر می‌کنم ایشالا به وقتش...

   + غریبه ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

از رئیس به رئیس

توی گروه ما رسمه که هر کس می‌خواد بره مرخصی یکی‌ رو بذاره جاش که کارش رو انجام بده و کاری رو زمین نمونه بخاطر نبودن یک نفر. رئیس بنده هم دست بر قضا تشریف بردن یک مرخصی ۲ ماهه. و تمام کسانی‌ که بهش گزارش می‌دادن از جمله من پخش شدن بین روسای دیگه. از اونجایی که من بسیار انسان خوش شانسی هستم، قرار شده تا من به کسی‌ گزارش بدم که بزرگترین مشکل من توی این گروه هست! بسیار انسان دانشمند و قابل احترامی هست ولی‌ نه تنها که مدیریت بلد نیست بلکه بسی‌ بهت فشار میاره که کارهارو در زمانِ تقریبا غیر ممکن انجام بدی.

به من هفتهٔ پیش گفته بود که می‌خواد با ۲ تا آدم کله گنده دیگه توی گروه بشینن و من کارم رو براشون توضیح بدم و اونا سوال کنن و اگه اشکالی‌ بود در بیاد. من هم گفته بودم که با کمال میل و بسیار استقبال کرده بودم و خواسته بودم که بهم ۳ هفته وقت بده تا پروژه‌هایی‌ که دستم هست رو جمع کنم و خودم رو برای اون جلسه آماده کنم. اونم قبول کرد. دیروز اومد بهم گفت که ما تصمیم گرفتیم که زودتر شروع کنیم و همین هفته باید انجام بشه!!! منم گفتم پدرت خوب مادرت خوب من واقعا نمیتونم. گفت خوب باشه آخر هفته بعد. باز دیشب ایمیل زده که پس ۴شنبه صبح!

اگر اوضاع طور دیگه‌ای بود میرفتم سراغ رئیس خودم و بهش می‌گفتم برو با این انسان حرف بزن و حالیش کن نمیتونم یعنی‌ نمیتونم! ولی‌ الان باید برم از خودش به خودش شکایت کنم!!! حالا فردا قرار برم باهاش حرف بزنم ببینم شکایت از خودش به خودش به کجا میرسه. گرچه که چشمم آب نمی‌خوره به جای خوبی‌ برسه...

   + غریبه ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

facebook

من توی فیسبوک عکس نمیگذارم از هر دقیقه زندگیم. کلا هم موافق اینکه آدما انقدر توی فیسبوک زندگی‌ می‌کنن نیستم. به همین دلیل وارد هر جمعی‌ که میشم باید تذکر بدم که لطفا هرجا رفتیم عکس گرفتیم برندرین عکسو بذارین آنلاین. با همکارای عزیز هیچ وقت مشکلی‌ پیش نیومده بود تا اینکه این آخر هفته دیدم که دوستان از مهمونی‌ دور همی‌ عکس گذاشتن. عکس چیز خاصی‌ نبود. همه با لباس کار بودیم و قیافه‌های خسته و درب و داغون. اما ناراحت شدم که چرا از من اجازه نگرفتن و عکسی که توش بودم رو آنلاین گذاشتن. یکی‌ توی اینستاگرام و یکی‌ هم توی فیسبوک. خلاصه حالا نشستم دارم فکر می‌کنم که چجوری که بهشون بر نخوره و کدورتی پیش نیاد توضیح بدم که من از این کار ناراحت شدم! امروز کافی بریک سخت خواهد گذشت...

   + غریبه ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

رمان

آخر هفته حوصله‌‌‌ام سر رفته بود و اصلا حال خوندن کتاب جدی نداشتم. رفتم سراغ کتابخونه و یه رمان قدیمی‌ که ۱۶ سال پیش هدیه گرفته بودم و به خاطر همین هم با خودم به این سر دنیا کشونده بودم و برداشتم تا دوباره بخونم. قصه چرت بود کلا. یه دختر ۱۶ ساله زن یه پسر ۲۰ ساله شده بود و دختر انقدر بچه بازی‌ در آورده بود که پسر ول کرد و رفت. ۸ سال بعدش دست روزگار بهم دیگه رسوندشون و ۱هفته بعد باهم ازدواج کردن دوباره.

من اما کلا داشتم به خودم فکر می‌کردم که چقدر توی این ۱۶ سال عوض شدم. اولین باری که این کتاب رو خوندم به نظرم یکی‌ از قشنگترین داستانهای عاشقانه بود. چقدر واسه اینکه آخرش بهم رسیده بودن ذوق کردم. این بار که می‌خوندم به نظرم مسخره بود. کی‌ دختر ۱۶ سالش و شوهر میده فقط چون همسایه بغلی خواستگارشه؟! بعد گیریم هم که این کار رو کردی. ولشون میکنی‌ باهم زندگی‌ کنن؟! بعد انتظار داری عاقل هم باشن ؟! بعد حتا یه دفعه نمیشینی با دخترت حرف بزنی‌ بگی‌ دخترم زندگیت خوبه یا نه؟!

حالا این که از مسخرگی خانواده هاشون. حالا جدا شدن. بزرگ شدن. متنبه شدن. آخه تو که نتونستی با یکی‌ زندگی‌ کنی‌. اونم وقتی‌ همه چیزت آماده بود و آب توی دلت تکون نخورده بود، بعد از ۸ سال که طرفت رو دوباره میبینی‌ هرچقد هم ازش خاطرات عاشقانه داشته باشی‌، به طرف نمیگی بیا ۲ کلمه باهم حرف بزنیم ببینیم توی این ۸ سال که گذشته و ما آدمای دیگی‌ شدیم بازم می‌خوایم باهم باشیم یا که نه؟! ۱ هفته پشت چشم نازک میکنی‌ و بعد می‌پری بغل طرف میگی‌ بدو عقد کنیم؟!

بعد از همه اینا بیشتر، چیزی که آزارم میداد این بود که آدمی‌ که این داستان رو نوشته یه آدم بزرگسال بوده و یا فهمش نمی‌رسیده که این چرندیات رو ننویسه که فاجعه هست، یا اینکه خوب میفهمیده که چه نسل و گروه سنی‌ رو هدف داره قرار میده و میخواسته شستشوی مغزی ایجاد کنه که باز فاجعه بزرگتره! خلاصه که من که دنبال این بودم که یه چیزی بخونم مغزم استراحت کنه، نه تنها مغزم استراحت نکرد بلکه بیش از اندازه هم مشغول این خزعبلاتی که به اسم داستان به خورد نوجوان‌ها داده میشد شد.

من خیلی‌ وقت هست که رمان عاشقانه از ایران نگرفتم ولی‌ امیدوارم که این چرندیات محدود به نسل ما بوده باشه و الان حتا اگه داستانی هم نوشته می‌شه رنگی‌ از واقعیت داشته باشه. 

 

 

 

 

   + غریبه ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

حق انتخاب

چند روز پیش رفته بودم خرید. جلوی در مغازه یه نفر از انسان‌های بی‌خانمان بود. هوا خیلی‌ گرم بود و این بنده خدا زیر آفتاب سوزان ایستاده بود. یهو یه فکر به سرم زد، رفتم توی مغازه و از استارباکس یه فرپچینو اسب شاخدار گرفتم براش. با خودم فکر کردم که حتما خیلی‌ خوشحال می‌شه که یکی‌ براش آخرین مدل نوشیدنی‌ رو بگیره. با خوشحالی‌ رفتم بیرون که نوشیدنی‌ رو بهش بدم که گفت نمیخواد! گفت که خیلی‌ سخت چیز جدید امتحان می‌کنه و ترجیح میده که برم براش یه چیز دیگه بگیرم. من راستش بهم برخورد. با خودم فکر کردم بجای اینکه خوشحال بشه تازه داره بهم میگه که برم براش یه چیز دیگه بگیرم و بیام! یه بر دیگه ازش پرسیدم که مطمئنه که نمیخواد؟ و اونم گفت آره!

منم رهم و کشیدم برگشتم توی مغازه. خریدم و کردم و رفتم.

یکم که گذشت با خودم فکر کردم من حق نداشتم که ناراحت بشم. درستش این بود که ازش می‌پرسیدم که چی‌ می‌خواد و همونو براش می‌گرفتم. از خودم خجالت کشیدم که فکر کرده بودم چون دارم یه کاری برای یه نفر می‌کنم و چون اون آدم خودش توان انجام اون کار رو نداره پس من هرچی‌ بهش بدم باید قبول کنه. 

بعضی‌ وقتا یادمون میره که کسانی‌ که بهاشون طرفیم هم انسان هستن و همون قدر حق انتخاب دارن که ما داریم. و حق انتخاب با میزانِ درامد تغییری نمی‌کنه

کاش هیچوقت دیگه اینو یادم نره

   + غریبه ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ اردیبهشت ،۱۳٩٦
comment نظرات ()
← صفحه بعد