روزگار من در غربت

تقصیر

مامان بابام الان یک ساله که منتظر ویزا هستن. هربار که پیگیری می‌کنم میگن صبر کن وقتش که شد خبرت‌ می‌کنیم. نکته اینجاست که اولین بارشون نیست که میان اینجا. یکیشون ۵ بار و اون یکی‌ ۶ بار سفر کرده به این مملکت کذایی قبلا. بابام چند روز پیشا با ناامیدی میگفت که دیگه فکر نمی‌کنه بتونه بیاد هیچوقت و تقصیر من که از همهٔ کشورای دنیا آمریکا رو انتخاب کردم. بقیه که بچه‌هاشون اروپا یا کانادا هستن راحت می‌رن بهشون سر میزنن. از حرفش ناراحت شدم اما بعد یادم به اصرار زیادم واسه آمریکا اومدن افتاد. به شعارهایی که میدادم راجع به اینکه کیفیت دکترا توی آمریکا بالاتره. هنوز هم معتقدم که کیفیت بالاتره. اما فکر نمیکنم آخر روز اونقدری که دیدن خانواده و راحتی خیال و امنیت اجتماعی تاثیر داره، کیفیت دکترا توی زندگی‌ آدم تاثیری داشته باشه. شاید واقعا تقصیر منه...

   + غریبه ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ امرداد ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

مریم میرزاخانی

امروز یکی‌ از همکارم اومد بهم گفت که خیلی‌ ناراحت شده از خبر فوت مریم میرزاخانی. گفتم منم همینطور. و حیف که آدمای اینجوری زود می‌رن. ولی‌ چیز دیگه‌ای نداشتم برای گفتن. واقعا از مرگش متاثر شدم. اما نمی‌شناختمش. همونقدری از رفتن ایشون ناراحت شدم که وقتی‌ بهم خبر دادن یکی‌ از اقوام دورمون داماد جوونش فوت کرده. اون آقا رو هم ندیده بودم. ولی‌ شنیدن خبر مرگ تاثر با خودش میاره مخصوصاً وقتی‌ قربانی سنی نداشته باشه. اینجور وقتا تنها چیزی که بهش فکر می‌کنم اینکه فرصت نداشت از زندگی‌ لذت ببره. فرصت نکرد بزرگ شدن بچشو ببین، یا پیری رو تجربه کنه. فرصت نکرد به اندازهٔ کافی‌ از وجود همسرش بهره ببره. و خیلی‌ چیزای دیگه که حق طبیعی هر انسانی‌ هست که پا به این دنیا میذاره و مرگ نابهنگام این حق رو ازش سلب می‌کنه. ولی‌ از اون طرف هم این آدما فرصت نکردن که خیلی‌ غمها رو تجربه کنن، عزیزانشون رو از دست بدن، تحلیل رفتن توانایی‌ جسمی‌ رو حس نکردن. خلاصه که این روزگار بازی عجیبی‌ داره که آدم نمی‌دونه موندن بهتره یا رفتن.نکته اینجاست که نه اومدنت دست خودته و نه رفتنت. یه مهره‌ای توی بازی که قاعده‌شو نمی‌دونی و فقط باید دووم بیاری تا وقت رفتنت برسه...

   + غریبه ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

خداحافظی

آدم هرچقدر سنش بالاتر میره، سرعت عبور آدما از زندگیش بیشتر می‌شه. الان ۲ سال نشده که من کار جدید رو شروع کردم. انقدر به نظرم زمان کمیه که هنوز میگم کار جدید! ولی‌ توی همین کمتر از دو سال ۶ نفر که باهاشون کار می‌کردم رفتن. کوتاه آشنا شدم، زیاد ارتباط داشتم، و زود همه چی‌ تموم شد. شاید یه روز دیگه توی یه شرکت دیگه من باز با همین آدما همکار بشم. شاید هم دیگه هیچوقت توی زندگیم نبینمشون. نمی‌دونم حکمت گذر اینجوری آدما از کنار هم چیه واقعا. شاید برای اینکه از هرکس یه چیزی یاد بگیری. شایدم همه چی‌ اتفاقیه، بدون دلیل. فقط باید عادت کرد به موقتی بودن زندگی‌ و آدماش...

   + غریبه ; ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ تیر ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

سم زدایی

در شهر جدید، همه خیلی‌ طرفدار روشهای طبیعی هستن. قبل از اینکه خودشون رو به قرص و آمپول ببند‌ن می‌رن طبّ سوزنی و داروهای گیاهی مصرف می‌کنن. منم از وقتی‌ اومدم اینجا سعی‌ کردم که به این روش عمل کنم. یکی‌ دو هفته پیش که رفته بودم دکتر و داشتم از ناراحتی ادامه دار معده حرف میزدم و خرابی‌ پوست. بهم گفت که باید یه رژیم سم زدایی بگیرم. یعنی‌ به مدت ۳۰ روز هیچی‌ غیر از گوشت، میوه و سبزیجات نخورم! وقتی‌ که داشت میگفت بهم، زود گفتم که این اصلا به نظر سخت نمیاد ، ۳۰ روز چیزی نیست. اما وقتی‌ واقعا شروع کردم به آماده شدن برای شروع رژیم دیدم که خیلی‌ وحشتناک تر از اون چیزی هست که به نظر اومد!

مثلا صبحانه نه نون میتونی‌ بخوری نه پنیر نه شیر نه عسل نه گردو، باید تخم مرغ آبپز کنی‌ خالی‌ بخوری!!!

غذای‌ ایرانی‌ که کلا نمیتونی بخوری، چون یا نون، داره، یا برنج، یا حبوبات، یا روغن، یا لبنیات!!!

حالا من موندم و ۳۰ روز و غذاهای من درآوردی

امیدوارم نتیجه بده فقط...

 

   + غریبه ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

آخرین سفر

این آخر هفته هم که برم سفر و بیام تا یه مدتی‌ دیگه سفر نمیکنم! ۳ هفته پشت سر هم خیلی‌ سخت بود. اما خوب به قول یه دوست خوشحالم که تو شادی آدمای مختلف شریک بودم. که اینقدر تونستم دوست نزدیک پیدا کنم که برای شادیهاشون یاد من بودن. خونه زندگیم اما وضعیت بس اسفناکی داره این روزا. هی‌ اومدم چند روز و کار و خستگی‌ باعث شده که بی‌خیالِ خونه بشم تا اومدم فک کنم که یه دستی‌ به سر و روش بکشم نوبت سفر بعدی شده!!!

این وسطا هم فهمیدم بخاطر نقص فنی‌ ۲ سال نوشتها‌‌‌م از دست رفته و با اینکه گفت بود ایمیل بزنین و پیگیری می‌کنیم اما هیچ جوابی‌ نیومد برام. این وست تنها چیزی که خیلی‌ دلم رو سوزوند یادداشتهایی بود که از مادر بزرگم نوشته بودم. انگار آخرین تککهی از وجودش که باهم بود رو هم اینا ازم گرفتن. همین‌جوری هم سخته برام که فک کنم ۱ ساله که نیست. که صداشو نشنیدم. که ندیدمش. اما سختتر اینکه فکر می‌کنم همون چند خطی‌ هم که ازش نوشته بودم و دیگه ندارم. 

نمیدونم شایدم باید این یادداشتها از بین میرفتن تا من بیشتر به درونم برگردم و یادم بیاد که کی‌ بود و چی‌ بود. تا خاطراتم رو توی ذهنم نگاه دارم و به یه وبلاگ و یه صافه کاغذ نسپرمشون...

   + غریبه ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

درد بی‌درمان

الان ۷ ماهی‌ می‌شه که بخاطر کار و فشار عصبی گردنم مشکل پیدا کرده و درگیرشم

پیش یه فیزیوتراپ میرم که خیلی‌ کارش خوبه و واقعا نجاتم داده از درد

امروز اما بهم گفت که مشکلِ من مال استرس هست و باید بتونم شرایط رو کنترل کنم 

و اگه نمی‌تونم بهتره که کارم رو عوض کنم!

و من با خودم فکر کردم کاش میدونست که چقدر دلم می‌خواد کارم رو عوض کنم ولی‌ الان نمی‌شه

کسی‌ چه میدونه

شاید به زودی...

   + غریبه ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

بالاخره

الان چند هفته است که هر بار میام بنویسم زده مشکل فنی‌ و ببخشید! چیزی که می‌خواستم بنویسم دیگه یادم نمیاد ولی‌ باز خوبه که میدونم می‌شه اومد و نوشت!

دارم میرم سفر 

امیدوارم چند روز بتونم مغزم رو خاموش کنم

   + غریبه ; ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ تیر ،۱۳٩٦
comment نظرات ()

فکر

بعضی وقتا یه اتفاقی میفته که یهو غم عالم و دنیا میشینه تو دل آدم

بعد میشینی غصه می خوری که چرا اینجوری شد و حالا چیکار کنی و ...

بعد یهو همه چی عوض میشه و باز خوشحال میشی و اصلا یادت میره که چند ساعت قبلش چقدر غصه خورده بودی

بعد یادت میفته که مامانت همیشه میگه غصه خوردن هیچی رو حل نمیکنه و زمانی که داری صرف غصه خوردن میکنی از کفت رفته

بعد دلت برای مامانت تنگ میشه و فکر میکنی چرا انقدر ازت دوره

بعد یادت میفته که چرا تصمیم گرفتی دور باشی 

و بعد یه فکر دیگه و باز یه فکر دیگه...

به خودت که میای یادت نمیاد فکرا از کجا شروع شد!!!

فکر ه دیگه! خودش میاد!

   + غریبه ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳٩٤
comment نظرات ()

...

امروز رفتم پیشش

براش تعریف کردم که چیا شده

بهش گفتم که دارم میرم

انقدر مهربون بود که دلم می خواست بغلش کنم

گفت کاش می تونست باهام بیاد و دلش برام تنگ میشه

گفتم من بیشتر!

گفت حواست باشه کسایی که تو زندگیت هستن یا بعدن قراره بیان قدرت رو بدونن

و همین جوری که هستی برای همین کسی که هستی دوست داشته باشن

به پهنای صورتم لبخند زدم

گفتم سعی می کنم

وقتی اومدم بیرون یهو دلم براش تنگ شد

فکر کردم من دوباره از کجا یه نفر به خوبیش پیدا کنم

خیلیا توی این شهر هستن که جاشون رو نمیشه به این راحتی پر کرد

خیلیا...

   + غریبه ; ۳:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳٩٤
comment نظرات ()

قبول کردم

امروز بعد از دو هفته خود درگیری و فکر کردن راجع به زندگی و رفتن و موندن زنگ زدم به آقاهه و گفتم که قبوله میام!

بعد نشستم فکر کردم که قبل از رفتن چیکارایی دلم میخواد بکنم و دیدم که واویلا چقدر کارا هست که دلم میخواد بکنم!

انگار تمام این 9 سال انقدر خیالم راحت بوده که حالا حالاها هستم که از کنار این شهر و همه چیزهایی که برای ارائه دادن داره گذشتم و همش فکر کردم که حالا وقت هست!

بعد فکر کردم شاید دارم با زندگیم هم همین کار رو می کنم

شاید همه اش دارم فکر میکنم که حالا وقت هست

و بعد وقتی قرار شد بذارم و برم میفهمم که ای دل غافل چقدر کارها بوده که دلم میخواسته انجام بدم و ندادم

و خلاصه نشستم غصه خوردم و متنبه شدم

بعد فکر کردم شاید باید به کارهایی که کردم فکر کنم

و نه به اونایی که انجام ندادم

و دیدم که چقدر کارها کردم و چقدر جاها رفتم و چقدر آدم دیدم و چقدر آشنا و دوست ئیدا کردم

و احساس خوبی دارم الان

و فکر کردم به جای غصه خوردن راجع به انجام نداده ها باید تمرین کنم بابت انجام داده ها خوشحال باشم

که خیلی سخته!

کلا انگار حسرت خوردن خیلی آسون تره!

دیدن کمبودها و نداشته ها بجای داشته ها!

ولی باید تمرین کرد

باید...

   + غریبه ; ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳٩٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد