روزگار من در غربت

آتش

از صبح که خبر آتش سوزی رو خوندم همش تو فکر هستم که چه مرگ بدی هست سوختن :(

چی‌ می‌گذره به آدم تو لحظه‌های قبل از رفتن

خیلی‌ وحشتناکه

خیلی‌ خیلی‌ وحشتناکه

خدا به خانواده‌هاشون صبر بده

خیلی‌ سخته

مرگ عزیز همین‌جوری هم سخته

چه برسه به اینکه فکر کنی‌ چقدر عزیزترینت زجر کشیده تا رفته

و چقدر احساس درماندگی داشته

خیلی‌ وحشتناک

خیلی‌ ...

   + غریبه ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ بهمن ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

رفسنجانی

رقسنجانی هم رفت

من از شنیدن خبر مرگش ناراحت شدم

مثل شنیدن خبر مرگ هر انسان دیگه ای

اما نه این آدم های سینه چاک رو میفهمم که دارن ازش بت میسازن

نه اون انسان هایی رو که از مرگش جوک میسازن و مسخره بازی در میارن

بابا اونم یه آدم بود مثل همه ی آدمهای دیگه

پر از خوبی ها و بدی ها

کاش یاد میگرفتیم آدمها رو تا زنده هستن برای کارهای بدشون نقد (نه مسخره!) و برای کارهای خوبشون ستایش کنیم

نه وقتی مردن و دفتر زندگیشون بسته شد

کاش...

   + غریبه ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ دی ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

2017

معمولا برام سال میلادی معنی خاصی نداره

انقدری که به نظرم سال با نوروز نو میشه با 12 شدن ساعت روز 31 دسامبر نو نمیشه

امسال اما خوشحالم که 2016 تموم شد

چون سال بدی بود

و باید چند ماه دیگه صبر کنم تا سال 1396 بشه!

و دلم میخواد با خودم فکر کنم که سال سخت تموم شد

سالی که پر بود از غم و ناراحتی تو هر زمینه ای که می تونستم تجربه کنم

سالی که با خودش عزیزی رو برد که تا همیشه یه حفره خالی توی قلبم جا گذاشت

سالی که تا مرز از دست دادن پدر رفتم و برگشتم

سالی که اعتمادم به عزیزانم بدجوری لرزید

سالی که خودم رو گم کردم

فقط خوشحالم که تموم شد

و امیدوار که سال بعد با خودش اتفاقات بهتری بیاره

سالی که توش صلح باشه و آرامش خیال

 

سال نو مبارک

   + غریبه ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ دی ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

خاله ایران

خاله ی بزرگ پدر بود

تمام خاطرات بچگیم پر بود از سفرهایی که به خانه ی خاله داشتیم و مهربونیهای خاله و آلوچه هایی که از مغازه اش بهمون میداد

کیسه هایی که پر میکرد از لواشک و پفک و آدامس و وقت رفتن با وجود مخالفت پدر و مادر و اسرار آنها برای پرداخت هزینه، توی ماشین میگذاشت و یک چشمک هم به ما میزد که خیالتون راحت اینا مال شماست

از وقتی اومدم آمریکا خیلی کم خاله رو دیدم

چند بار شاید

اونم سال های اول که برمیگشتم و طولانی تر میموندم و فرصت برای سفر به شهر خاله بود

اما همیشه مهربونیاش توی ذهنم بود

چند روز پیش پدر گفته بود که خاله حالش خوب نیست و برای درمان اومده تهران

گفت که خودش به خاطر شرایط جسمی نمینونه دیدن خاله بره اما مادر رفته بود و میگفت مثل همیشه خنده رو و سرحال بوده

دو روز پیش که زنگ زدم خبر دادن که خاله هم از بین ما رفت

آدم با وجودی بود

توی زندگی خیلی ها رد پا گذاشته بود

یک شهر برای رفتنش عزاداری کرد

و من دور از همه

باز هم دفتر خاطراتم رو ورق زدم

خوبیهاش رو به یاد خودم آوردم

و آرزو کردم که جاش خوب باشه

و بیشتر و بیشتر غمگین شدم از این زندگی و دوری و بزرگ شدنی که توش تعداد عزیزانی که از دست میدی بیشتر از کسایی هست که به زندگیت اضافه میشن...

 

پ.ن. خدایش بیامرزاد

   + غریبه ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ دی ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

درخت کریسمس

 

امسال یازدهمین کریسمس زندگیمو دارم توی آمریکا تجربه می‌کنم و برای اولین بار تصمیم گرفتم که درخت کریسمس بگیرم

نه برای اینکه کریسمس رو جشن بگیرم

بیشتر برای اینکه وقتی‌ از پنجره خونه‌های مردم رد میشم با حسرت فکر نکنم که توی اون خونه‌ها زندگی‌ جریان داره و توی خونهٔ من نه!

قدیما فکرم این بود که اگه یه روزی اینجا خانواده داشته باشم حتما برای بچه هام  درخت بگیرم که حس شب عید که من تو ایران تو بچگی‌ هام تجربه کرده بودم و اینجا وجود نداره رو برای کریسمس تجربه کنن

امسال اما توی یکی‌ از شبای تاریک زمستون که داشتم میومدم خونه و خسته بودم و با حسرت گرمای خونه‌های دیگران رو میدیدم که چجوری دارن درخت میزارن یا تزیئن می‌کنن

با خودم فکر کردم چرا من برای بچه فرضی‌ بیشتر از خودم حق قائل هستم!

تصمیم گرفتم که درخت بگیرم

و تزئینش کنم

و برم از بیرون به پنجره خونه‌ام نگاه کنم و ببینم که توی خونهٔ من هم گرما و شادی هست

خلاصه الان یه درخت دارم که هنوز لخته چون من فرصت ندارم که تزئینش کنم اما بازم هروقت میبینمش خوشحال میشم از اینکه هست

همین...

   + غریبه ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ دی ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

من یک زن هستم

و به زن بودنم افتخار می‌کنم. و همیشه و همیشه ناراحت میشدم از اینکه دوستام براشون قابل قبول بوده که جنس ضعیف شناخته بشن

و به همین خاطر خیلی‌ وقتا برچسب فمینیست بودن خوردم با اینکه اصلا عقاید فمینیستی ندارم و مخالف خیلیهاشون هم هستم!

اما این باعث نمی‌شه که توی محیط کاری و درسی‌ احساس نکرده باشم که مورد تبعیض واقع میشم

اتفاقا برعکس

چون برای خودم حد قائل نبودم و می‌خواستم به هرچه که دلم می‌خواد برسم بیشتر سد جلوی پام دیدم

بیشتر تیکه شنیدم

هروقت نمرهٔ خوبی‌ توی دانشگاه گرفتم همکلاسیهای پسر بهم گفتن که این استاد آخه شما رو خیلی‌ دوست داره!!!

هروقت خواستم که پروژهای رو بگیرم استادا بهم گفتن ممکنه از پسش بر نیایی

حتا توی همین بلاد کفر که خیلی‌ هم ادعاشون می‌شه!

روزی که یکی‌ از دانشجوهای لب اومده بود که صاحب پروژهٔ من بشه، استادی که فکر میکرد که خیلی‌ به خانما بها میده و اصلا اسیره کلیشهی جنسیتی نیست اومد به من گفت که فلانی‌ حقشو می‌خواد!

و وقتی‌ من می‌خواستم از حقم دفاع کنم بهم گفت که دارم کولی‌ بازی در میارم!

گرچه هیچکدوم از این چیزا هیچوقت و هیچوقت باعث نشد که من کوتاه بیام از حقم یا خواسته ام

فقط باعث شد که بیشتر و بیشتر تلاش کنم

و اینو مدیون پدر و مادری هستم که بزرگم کردن و محیطی‌ که برام فراهم کردن تا به خود باوری برسم

محیطی‌ که بردار کوچیک من وقتی‌ همراهم بود و کسی‌ می‌خواست ازش جای من رو پشت فرمون بگیره تا توی جای تنگ پارک کنه، میگفت خواهرم رانندگیش از من بهتره!

و من بهش افتخار می‌کردم که انقدر شهامت داره که جلوی کلیشه‌های اجتماعی بأیسته و از من حمایت کنه

محیطی‌ که روزی که یکی‌ از دایه‌های دلسوز تر از مادر اومد و به پدرم گفت که نباید بذاره من ازدواج نکرده از ایران برم، پدرم جلوش ایستاد و گفت دختر من خودش مثل ۱۰۰تا مرده نیازی به کسی‌ نداره!

و من با تمام وجودم بهش لبخند زدم و دستش رو محکمتر توی دستم گرفتم

این روزا با انتخاب رئیس جمهور کذایی جدید، اینجا خیلی‌ قبح‌ها ریخته و خیلی‌ مسائل داره بیان می‌شه که  ای کاش نمی‌شد

و من ناراحتم از حرفایی که خانوما به خودشون میزنن

سد‌هایی‌ که خودشون برای خودشون و امثال خودشون قائل میشن

کاش آدما یاد میگرفتن برای تغییر باید از خودشون شروع کنن

کاش...

 

پ.ن. یلدا مبارک!

   + غریبه ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ دی ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

پس نوشت!

رفتم سفر و برگشتم

گرچه دلم نمیخواست که برگردم!

ولی‌ خیلی‌ خوب بود

کار کردم ولی‌ مغزم بازم تونست استراحت کنه

خیلی‌ وقت بود که اینجوری استراحت نکرده بودم

دوستای قدیمی‌ رو دیدم و احساس جوونی بهم دست داد

انگار نه انگار که ۱۵ سال می‌گذره از دوستیمون

حسش همون حس قدیمی‌ و آشنا بود

همون حس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن

از دوشنبه هم خوشحال و پر انرژی اومدم سر کار

گرچه که اصولا استاد خالی‌ کردنِ باد آدم هستن رؤسای محترم

ولی‌ مهم نیست

من که نمی‌خوام تا ابد اینجا بمونم!

یعنی‌ این چیزی هست که مدام واسه خودم تکرار می‌کنم ؛)

   + غریبه ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

سفر

فردا دارم میرم مسافرت. به شدت به یکم استراحت نیاز دارم. ولی‌ باید بازم کار کنم

رئیس محترم اومد بهم گفت که باید کار انجام بشه یه چیزی تو این مایه‌ها که به من ربطی‌ نداره داری میری مسافرت

و به من ربطی‌ نداره که الان یک ماهه استراحت نکردی

دوشنبه که برگشتی‌ سر کار همهٔ کارا باید انجام شده باشه

منم یه نفس عمیق کشیدم و سعی‌ کردم بد و بیراهی که دارم تو ذهنم به رئیس و شرکت و زمین و زمان میدم فقط توی ذهنم بمونه!

بعد لبخند زدم و گفتم سعی‌ می‌کنم انجام بشه

و توی دلم فکر کردم که من چقدر دلم نمیخواد دوشنبه برگردم سر کار!

الان هم باید برای یه جلسه مهم آماده بشم و انقدر از دست رئیس محترم عصبانیم که بجاش اومد اینجا و دارم وبلاگ مینویسم!!!!

فعلا چاره‌ای نیست

هرچی‌ بگن باید بگیم چشم!

 

   + غریبه ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ آذر ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

اتفاقات

این مدت خیلی‌ اتفاقا افتاده ولی‌ من هربار که اومدم تا بنویسم گوگل کروم عزیز(!) اجازه نداد که فارسی تایپ کنم

منم حوصله نداشتم که برم و کشف کنم که چرا و چگونه

این وسطا ترامپ رئیس جمهور آمریکا شد

کلی‌ تظاهرات و آسیب جانی و مالی به راه افتاد و هنوز ادامه داره

کار از سر حد نهایت گذشته و من دیگه نمی‌دونم چجوری دارم کار می‌کنم زیر این همه فشار

پدر حالش باز بد شد و مشغول دوا و دکتر شد ولی‌ خدارو شکر بهتره الان

بعد از چند ماه یه روز با مادر مکالمه عادی داشتم بدون نگرانی و احوالپرسی از مریضی و غم که خیلی‌ مزه داد

کلا یادم رفته بود چه حسّی داره که با مامانم حرف از آسمون و زمین بزنیم!

بلیط خریدم که برم سفر ولی‌ باید توی سفر کار کنم...

ممکنه بتونم دوستای قدیمی‌ رو ببینم و از این بابت بسیار هیجان زده و مشعوفم

و خیلی‌ اتفاقای دیگه که الان وقت و حوصلهٔ نوشتنش نیست

مخصوصاً که باید فینگلیسی توی بهنویس بنویسم و بعد کپی‌ کنم توی وبلاگ!

 

پ.ن. نظرهارو می‌خونم اما نمی‌تونم جواب بدم! نمیدونم این کروم چش شده!!!!

   + غریبه ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

جایزه

امروز جایزه گرفتم!

و بسیار هم غافلگیر شدم

مثل همیشه رفتم جلسه ۳ماهه گروه و به قسمت جایزه‌ها که رسید داشتم نگاه می‌کردم که ببینم کیا هستن و با خودم فک می‌کردم که من چجوری می‌تونم یه روزی مثل اونا باشم

بد یهو اسم خودم اومد

برای اولین پروژه‌ای که انجام دادم

شاید نباید بگم

ولی‌ واقعا به خودم افتخار می‌کنم الان!

و بسی‌ لبخند از لبم دور نمی‌شه :)

باشد که رستگار شویم ...

   + غریبه ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آبان ،۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد