روزگار من در غربت

مرگ

دیشب داشتم به مرگ فکر می‌کردم

به یهو رفتن، هیچ شدن، نیست شدن

من از مرگ میترسم

نمی‌دونم چرا

ولی‌ خیلی‌ میترسم از ندونستن اینکه بعد مردنم چی‌ می‌شه

من چی‌ میشم

منظورم جسمم نیست

چون من وجودم رو توی جسمم نمی‌بینم

منظورم این روح، منی‌ که فکر می‌کنم، منی‌ که محبت می‌کنم، ناراحت میشم، خوشحال میشم

منی‌ که یه چیزی رو دوست دارم و یه چیزی آزارم میده

کجا میرم؟

اگه قراره جایی نرم برای چی‌ الان دارم تلاش می‌کنم

برای چی‌ الان مهمه که خوشحال باشم؟

اگه جایی میرم، اونجا کجاست؟

انصاف نیست که من به خاطر خطاهای کوچیکی که کردم تا ابدیت آزار ببینم

انصاف هم نیست تاوان کاری رو که کردم پس ندم، حتا اگه ناخواسته یا از سر نا آگاهی‌ بوده باشه

تولد دوباره هم برام معنی‌ نداره

من اگه تولد دوبارهٔ یه نفر دیگه باشم، وقتی‌ هیچی‌ از اون نفر در من نیست، یا نمی‌دونم که در من هست، بازم انگار اون نفر وجود نداره

ترسناکی مرگ شاید از اونجاست که تا وقتی‌ تجربه ا‌ش نکنی‌ نمی‌دونی چیه

مثل تجربه‌های دیگه نیست که ببینی‌، یا تصوری ازش داشته باشی‌

مرگ مثل تولده

اونی که میاد نمی‌دونه چی‌ در انتظارشه، نمی‌دونه تولد یعنی‌ چی‌، فقط میاد

میاد که تلاش کنه و یه روزی هم نتیجهٔ همهٔ تلاششو بذاره و بره

مرگ خیلی‌ چیز عجیبیه

خیلی‌ عجیب

   + غریبه ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ مهر ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

تردید

بعد از اون شب کذایی خیلی دچار تردید شدم

انگار دیگه هیچی رو باور ندارم

انگار هیچی دیگه مثل قبل نیست

چند ماه پیش اگه کسی ازم میپرسید برنامه زندگیم چیه

می تونستم به راحتی برنامه 1ساله، 5 ساله و حتی طولانی مدت تر از اون رو هم بگم

حداقل از کلیات زندگیم مطمئن بودم و جزئیات رو سپرده بودم به زمان

ولی الان تقریبا از هیچی مطمئن نیستم

فقط می دونم فردا برنامه ام اینه که برم سر کار و برگردم

اما اونم با یه شاید توی ذهنم همراه شده

حال خوبی نیست انقدر دودلی

اما آدم توی دودلی هاش وقتی از یه چیزایی مطمئنه خیلی حس خوبی بهش میده

اما خیلی ترسناکه وقتی میفهمه چقدر دایره اطمینانش کوچیکه

و چقدر همه چیز روی هواست!

کاش دوران تردید کوتاه باشه...

   + غریبه ; ٤:٠٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ مهر ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

...

من آن‌ گلبرگ مغرورم

که می‌میرم ز بی‌ آبی‌

ولی‌ با منّت و خاری پی‌ شبنم نمیگردم

   + غریبه ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

چهل روز

دارن برای مراسم چهلم آماده میشن

سنگ خریدن

صندلی سفارش دادن

سالن رزرو کردن

لباساش رو بخشیدن

مدارک انحصار وراثت رو آماده کردن

خونه اش رو میخوان خالی کنن

و من فقط از پای تلفن میشنوم و با خودم فکر میکنم 40 روزه که دیگه نیست...

چقدر راحت داره آخرین رد پاهاش پاک میشه

هیچی نمی تونه نگهش داره

منم کمتر بهش فکر میکنم

اما هر وقت که فکر میکنم وجودم پر از درد میشه

یاد قصه هایی میفتم که بعد از ظهر ها برای خواب کردنم میگفت

یا شعرهایی که شبا برام میخوند که از تاریکی نترسم

تنها چیزی که ازش مونده برام یاد مهربونیاشه

حتی یه دفعه یادم نمیاد دعوام کرده باشه

یا یه چیزی گفته باشه که ناراحت شده باشم

خدا رو مادربزرگ یادم داد

توکل رو هم

این روزا با همون خدا پناه میبرم که صبرم زیاد بشه

به خدای مادربزرگ مهربون

توکل به خدا...

   + غریبه ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

فرصت

دلم براش تنگ میشه

گریه میکنم

بعد به خودم نهیب میزنم که بسه دیگه!

پاشو به زندگیت برس

وقت نیست گریه کنی!

باید مثل ماشین باشی تا از زندگی عقب نیفتی

بعد فکر میکنم چقدر دلم میخواست یه روز می تونستم با خودم خلوت کنم

فقط یه روز نگران هیچی نباشم و به داد دلم برسم

به خودم بگم امروز میتونی به هرچی خواستی فکر کنی

که امروز فرصت داری به خودت برگردی

امروز فرصت داری برای خودت باشی

فارغ از همه اونچه که داره دورت اتفاق میفته

کاش اون یه روز ممکن بود

یه روز فرصت...

 

پ.ن1. هرچقدر به خوبیاش فکر میکنم بیشتر دلم تنگ میشه

پ.ن2. خوشحالم که داری بهتر میشی

پ.ن3. روز به روز دورتر میشه این رویا

پ.ن4. حس خوبی ندارم وقتی دلم میخواد زمان بگذره تا من از نبودنت کمتر ناراحت باشم

   + غریبه ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

دلم گرفته

دلم گرفته اما نمی دونم چیکار کنم

سعی میکنم قوی باشم

سعی میکنم هر روز به خودم یادآوری کنم که با اینکه خیلی غصه دارم باز هم خیلی خوشبختم

به خودم یادآوری میکنم که با اینکه بی نهایت دلم برای مادربزرگم تنگ شده و از نبودنش غمگینم اما انقدر خوشبخت هستم که تونستم آخرین روزهای قبل از عملش رو باهاش بگذرونم و برای خودم ذخیره اش کنم

به خودم بادآوری میکنم با اینکه بابام تا لب مرگ رفت اما برگشته و من هنوز می تونم هر روز صداش رو بشنوم و از فکر وجودش انرژی بگیرم

به خودم یادآوری میکنم با اینکه کار کمرم رو خم کرده اما باز هم کار دارم و یه درآمد ماهیانه که بهم آرامش خیال میده و فرصت اینکه غصه ی چیزای دیگه رو توی زندگیم بخورم

ولی با وجود همه این یادآوری ها باز هم دلم گرفته

از فلسفه زندگی

از اینکه احساس میکنم تازه شروع شده غم از دست دادن ها

از اینکه وقتی دلم برای مادربزرگ تنگ میشه به خودم میگم زمان همه چیز رو درست میکنه

از اینکه داوطلبانه دنبال فراموشی با گذشت زمانم

دلم از خیلی چیزا گرفته

از خیلی چیزا...

   + غریبه ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ شهریور ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

جای خالی

برگشتم

نشستم پشت میزم و لبخند میزنم

همه مثل روزهای عادی با انبوهی از کار میان سراغم

و من همه چیز رو میشنوم

اما توان کار کردن ندارم

از صبح که میام دقیقه ها رو میشمرم تا عصر بشه و بتونم برم خونه

با خودم خلوت کنم

حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم

دلم میخواد چند روز بخوابم

شاید بار غمم کم بشه

شاید یکم فکرم استراحت کنه

شاید... 

   + غریبه ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

رفت

روز که مامانم بهم گفت مادربزرگم مریض شده، احساس کردم که این آخرین رفعه است که میبینمش

احساس کردم این فرصت منه برای خداحافظی

دو هفته ای که ایران بودم چسبیده بودم بهش

هی بغلش میکردم و می بوسیدمش

بیرون می بردمش و دورش می چرخیدم

شب آخر با اون حالش اومد فرودگاه

بوسیدمش و بهش گفتم خواهش میکنم خوب شو

و رفتم

و مادربزرگ رفت اتاق عمل

بعد از یک هفته یه صدای خیلی نامفهوم پشت تلفن

و این آخرین باری بود که من وجود مادربزرک رو حس کردم

از وقتی اومدم ایران منتظرم بیاد خونمون

منتظرم بیاد تا بغلش کنم و ببوسمش

دلم براش تنگ شده

خیلی تنگ شده

منو بردن و یه کپه خاکی نشونم دادن و بهم گفتن مادربزرگت اینجاست

دلم میخواست خاک رو کنار بزنم و بغلش کنم

اما نمیشد

همه بهم مبگن گریه نکن

میگن که خیلی توی این دو ماه زجر کشید 

و الان راحت شده

من اما دلتنگیم با این حرفا نمیره

عکسش رو نگاه میکنم

لباس مشکی می پوشم

اما باورم نمیشه که نیست

اصلا باورم نمیشه

اصلا باورم نمیشه رفت

که دیگه نیست

که من دیگه نمی تونم وقتی دلم براش تنگ شد بهش زنگ بزنم و ثداش رو بشنوم

نمی تونم وقتی اومدم ایران منتظر باشم بیاد خونمون و پیشم بمونه

دیگه هیچوقت نمیتونم ببینمش

هیچوقت نمی تونم حسش کنم

مادربزرگم دیگه نیست

   + غریبه ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

خلسه

دیشب زنگ زدم که قبل از عمل صداشو بشنوم

مامانم گفت که دنبال کارهای اداریش هست و با عموم تماس بگیرم

به عمو زنگ زدم و گفت که همین چند دقیقه پیش از آی.سی.یو اومدن بیرون تا پدر رو برای عمل آماده کنن

یکم برام از اوضاع گفت که چقدر همه چیز روبه راهه و اصلا جای نگرانی نیست

بعد برادر گوشی رو گرفت و من به محض شنیدن صداش باز زدم زیر گریه

می گفت: چرا گریه میکنی؟

گفتم: چون نتونستم صداشو بشنوم! می فهمی؟! تو دیدیش، باهاش حرف زدی، پیشش بودی و من حتی نتونستم صداش رو بشنوم

طفلک کلی دلداریم داد و دلقک بازی در آورد تا اشک من بند اومد

بهم گفت که عملش تا 4-5 صبح به وقت من طول میکشه و من نباید بیدار بمونم و قول میده که تا از اتاق عمل آوردنش بیرون بهم خبر بده

و من قول دادم که بخوابم

اما خوابم نبرد. دعا کردم و صعی کردم که به چیزای خوب فکر کنم

به اینکه وقتی اومد اینجا پیشم کجاها ببرمش

یا چه کارایی با هم بکنیم

یا چه چیزایی نشونش بدم

آخه تا حالا شهر جدید نیومده!

نمیدونم کی خوابم برد ولبا صدای ساعت که بیدار شدم دیدم برادر پیغام داده که اومده بیرون و دکتر هم خیلی راضیه

زنگ زدم بهش و احساس کردم چقدر صداش فرق کرده

یه راحتیه خیال بود توی صداش

یه آرامش خوب

انگار با شنیدن صداش منم آروم شدم

خایلم راحت شد که همه چیز خوب پیش رفته

گفت که تا فردا خواب نگهش میدارن

و خودشون هم نمی تونن برن ببیننش

اما قول داد که به محض اینکه بتونه حرف بزنه، زنگ بزنه بهم که من باهش حرف بزنم

بعد با مادر صحبت کردم

این بار اون گریه میکرد

انگار خیالش راحت شده بود که دیگه نمی خواد قوی باشه

می تونه آروم بشینه و همه ی فشاری که این مدت روش بود رو خالی کنه

بهش گفتم که خیلی دوسش دارم

و فکر نکنه چون پدر الان مریضه ما یادمون رفته که بهش توجه کنیم

بهش گفتم که جفتتون یه اندازه عزیزین

و من و برادر به وجود هر دوتون نیاز داریم

پس حواستون به خودتون باشه

وقتی قطع کردم تلفن رو انگار رفته بودم توی خلسه

دلم می خواست برگردم توی تخت و بخوابم باز

انگار بعد از چند روز فشار یهو ول شده بودم توی خلاْ

هیچی حس نمیکردم

سبک بال و بی خیال

چه حس خوبی بود

برای همه ی کسایی که عزیزانشون لبه تیغ سلامتی دارن راه میرن دعا کردم

کاش مریضی نبود

کاش دنیا متفاوت بود

کاش آدما بیشتر قدر همدیگرو می دونستن

کاش ...

   + غریبه ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

فردا

فردا عمل میکنه و من نیستم

انقدر این دو روزه کولی بازی در آوردم و جلوی اشکم رو نتونستم بگیرم که همه خانواده زنگ میزنن احوال منو می پرسن به جای بابام :(

اما دست خودم نیست

اگه ازم قول نگرفته بود حتما میرفتم

اما قول دادم بهش

20 بار بهم گفت: من حالم خوبه بلند نشی این همه راه بیای واسه 2 روزا و من فکر کردم: من این همه راه رو واسه دو دقیقه دیدنت حاضرم بیام دو روز که خیلی خوبه

ولی گفتم: باشه هرچی تو بخوای، فقط خوب شو...

شاید باید خیالم راحت میشد وقتی که مامانم امروز گفت که همه اومدن تهران

که دورش حسابی شلوغه و نمیذارن اصلا فکر کنه به چیزی

اما من فقط غصه خوردم که الان من باید می بودم که کنار مامانم باشم و به بابام روحیه بدم

بجاش نشستم اینجا و جز گریه و دعا کاری ازم بر نمیاد

همه اش میگم

خدایا یکم دیگه بهم فرصت بده، فقط یکم دیگه، فقط یکم دیگه...

   + غریبه ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد