روزگار من در غربت

پس نوشت!

رفتم سفر و برگشتم

گرچه دلم نمیخواست که برگردم!

ولی‌ خیلی‌ خوب بود

کار کردم ولی‌ مغزم بازم تونست استراحت کنه

خیلی‌ وقت بود که اینجوری استراحت نکرده بودم

دوستای قدیمی‌ رو دیدم و احساس جوونی بهم دست داد

انگار نه انگار که ۱۵ سال می‌گذره از دوستیمون

حسش همون حس قدیمی‌ و آشنا بود

همون حس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن

از دوشنبه هم خوشحال و پر انرژی اومدم سر کار

گرچه که اصولا استاد خالی‌ کردنِ باد آدم هستن رؤسای محترم

ولی‌ مهم نیست

من که نمی‌خوام تا ابد اینجا بمونم!

یعنی‌ این چیزی هست که مدام واسه خودم تکرار می‌کنم ؛)

   + غریبه ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

سفر

فردا دارم میرم مسافرت. به شدت به یکم استراحت نیاز دارم. ولی‌ باید بازم کار کنم

رئیس محترم اومد بهم گفت که باید کار انجام بشه یه چیزی تو این مایه‌ها که به من ربطی‌ نداره داری میری مسافرت

و به من ربطی‌ نداره که الان یک ماهه استراحت نکردی

دوشنبه که برگشتی‌ سر کار همهٔ کارا باید انجام شده باشه

منم یه نفس عمیق کشیدم و سعی‌ کردم بد و بیراهی که دارم تو ذهنم به رئیس و شرکت و زمین و زمان میدم فقط توی ذهنم بمونه!

بعد لبخند زدم و گفتم سعی‌ می‌کنم انجام بشه

و توی دلم فکر کردم که من چقدر دلم نمیخواد دوشنبه برگردم سر کار!

الان هم باید برای یه جلسه مهم آماده بشم و انقدر از دست رئیس محترم عصبانیم که بجاش اومد اینجا و دارم وبلاگ مینویسم!!!!

فعلا چاره‌ای نیست

هرچی‌ بگن باید بگیم چشم!

 

   + غریبه ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ آذر ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

اتفاقات

این مدت خیلی‌ اتفاقا افتاده ولی‌ من هربار که اومدم تا بنویسم گوگل کروم عزیز(!) اجازه نداد که فارسی تایپ کنم

منم حوصله نداشتم که برم و کشف کنم که چرا و چگونه

این وسطا ترامپ رئیس جمهور آمریکا شد

کلی‌ تظاهرات و آسیب جانی و مالی به راه افتاد و هنوز ادامه داره

کار از سر حد نهایت گذشته و من دیگه نمی‌دونم چجوری دارم کار می‌کنم زیر این همه فشار

پدر حالش باز بد شد و مشغول دوا و دکتر شد ولی‌ خدارو شکر بهتره الان

بعد از چند ماه یه روز با مادر مکالمه عادی داشتم بدون نگرانی و احوالپرسی از مریضی و غم که خیلی‌ مزه داد

کلا یادم رفته بود چه حسّی داره که با مامانم حرف از آسمون و زمین بزنیم!

بلیط خریدم که برم سفر ولی‌ باید توی سفر کار کنم...

ممکنه بتونم دوستای قدیمی‌ رو ببینم و از این بابت بسیار هیجان زده و مشعوفم

و خیلی‌ اتفاقای دیگه که الان وقت و حوصلهٔ نوشتنش نیست

مخصوصاً که باید فینگلیسی توی بهنویس بنویسم و بعد کپی‌ کنم توی وبلاگ!

 

پ.ن. نظرهارو می‌خونم اما نمی‌تونم جواب بدم! نمیدونم این کروم چش شده!!!!

   + غریبه ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

جایزه

امروز جایزه گرفتم!

و بسیار هم غافلگیر شدم

مثل همیشه رفتم جلسه ۳ماهه گروه و به قسمت جایزه‌ها که رسید داشتم نگاه می‌کردم که ببینم کیا هستن و با خودم فک می‌کردم که من چجوری می‌تونم یه روزی مثل اونا باشم

بد یهو اسم خودم اومد

برای اولین پروژه‌ای که انجام دادم

شاید نباید بگم

ولی‌ واقعا به خودم افتخار می‌کنم الان!

و بسی‌ لبخند از لبم دور نمی‌شه :)

باشد که رستگار شویم ...

   + غریبه ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آبان ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

روزمرگی

تمام تعطیلات آخر هفته رو کار کردم. بدون استراحت. امروز اومدم سر کار و هنوز نفس نکشیده باز هم یه عالم کار آوار شد روی سرم. 

بعد با خودم فکر کردم که چه فایده داره من اینقدر کار می‌کنم؟ چه تاج زرینی قراره که به من اهدا بشه؟ دقیقا دارم چی‌ رو به دست میارم؟

افسوس که جوابی‌ به سوالای خودم ندارم که بدم

فقط کار می‌کنم، دوشنبه رو به جمعه و جمعه رو به دوشنبه می‌رسونم

و تکرار

صبح بیدار میشم، از خونه میزنم بیرون، توی راه با مامان بابام حرف میزنم، میام سر کار، حتا برای ناهار هم از پشت میزم بلند نمیشم، میرم خونه، یه چیزی میخورم، می‌خوابم تا فردا که دوباره همهٔ این کارارو انجام بدم، عین روز قبل!

دلم می‌خواد یکم بی‌کله باشم

برم دور دنیا مسافرت

یکم فاصله بگیرم از این روزمرگی

شاید هم رفتم!

یکی‌ از همین روزا...

   + غریبه ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

فراموشی

داشت برام تعریف میکرد که می‌خواد اتاقم رو تغییر دکوراسیون بده و دفعه بعدی که برم ایران دیگه تخت ندارم روش بخوابم. گفتم:‌ای بابا، من خیلی‌ وقت که تخت ندارم!

می‌خواستم بگم که همیشه مامان بزرگ میاد خونمون وقتی‌ من هستم و من تختم و میدم به اون. یهو یادم افتاد که دیگه نیست...

حرفمو خوردم و گفتم من رو زمین اتاق برادر راحتم. نگران من نباشین

خداحافظی که کردم به خودم گفتم ۲ ماه و نیم شد از رفتنش

اساسش رفت

خونش خالی‌ شد

دیگه هیچی‌ نمونده ازش

جز چندتا عکس  و یه دنیا خاطره

و یه جای خالی‌ توی قلب ما که هیچ وقت و با هیچ چیز پر نمی‌شه

   + غریبه ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ مهر ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

خودخواهی

خودخواهی خوبه یا بد؟

من معتقدم که بعضی وقتا خیلی چیز خوبیه

باعث میشه که از خودت محافظت کنی

مخصوصا تو این دنیایی که من زندگی میکنم

جایی که آدما خیلی راحت روی هم پا میذارن که بالا برن

اما وقتی در مقابل عزیزانت خودخواهی میکنی

حتی اگه ته دلت مطمئن باشی که داری کار درست رو انجام میدی

باز هم سخته

باز هم طول میکشه تا با خودت کنار بیای

که به خودت بقبولونی که کارت درست بوده

و حق داشتی که خود خواه باشی

گاهی وقتا خیلی طول میکشه

خیلی...

   + غریبه ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ مهر ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

حق

مقاله ای که در دوران پست دکترا نوشته بودم چند روز پیش نتیجه اش اومد و ازمون خواسته بودن که یه سری تغییرات جزیی توش بدیم و دوباره بفرستیم

استاد محترم بهم ایمیل زد که بیا راجع بهش حرف بزنیم و اگه میخوای بگم یکی دیگه از بچه ها کاراش رو بکنه

گفتم بیا اول حرف بزنیم بعد راجع به اینکه کی کاراش رو بکنه تصمیم بگیریم

گفت باشه و برای پنجشنبه قرار گذاشتیم

من کارم طول کشید و دیر رسیدم خونه و بهش گفتم که اگه میشه آخر هفته حرف بزنیم و اونم گفت که باشه

بعد فرداش ایمیل زد که اصلا میدم فلانی روش کار کنه و اسمش رو میارم دوم و میزنم که اندازه ی هم کار کردین!

من هم سر کار بودم و کلی استرس و در همون حال گفتم هر کار دوست داری بکن ولی بیا شنبه حرف بزنیم

اونم گفت باشه

بعد من اومدم خونه و با خودم فکر کردم برای چی داره اعتبار رو از من میگیره؟!

من همه کارای این مقاله رو کردم

دیتا شو خودم گرفتم

خودم آنالیز کردم

خودم نوشتم!

اون برای اینکه میخواد یه روز وقت بذاره روی این مقاله یا برای اینکه فرمت عوض کنه میخواد حق مساوی بگیره؟!

خلاصه با خودم تصمیم گرفتم که با استاد حرف بزنم و از حقم دفاع کنم

امروز صبح باهاش حرف زدم و گفتم استاد جان من درسته که بهت گفتم اشکالی نداره ولی قکرام رو کردم و دیدم که اشکال داره!

من می خوام بازم خودم اول باشم و اعتبار رو با کسی تقسیم نکنم!

تو به فلانی گفتی؟!

گفت که آره گفتم ولی اشکالی نداره و من نمی خوام تو ناراحت بشی

گفتم من ناراحت نیستم ولی این حق منه و چون من دیگه توی گروه شما نیستم دلیل نمیشه که همه ی زحمتایی که کشیدم رو نادیده بگیرین

خلاصه گفت باشه و بذار به فلانی هم زنگ بزنم سه تایی حرف بزنیم

سه تایی حرف زدیم و همه چیز خوب بود

بعد خداحافظی استاد محترم اشتباهی به فلانی پیام داد ولی توی صفحه ای که من هم بودم

ایتالیایی نوشته بود ولی من به لطف گوگل فهمیدم که چی نوشته

دیدم اینجوری فایده نداره

خودم به فلانی پیغام دادم و براش توضیح دادم

گفتم که از من ناراحت نباش

و براش توضیح دادم که چرا نظرم عوض شد

و خلاصه بعد از یه پروسه ی نیم ساعته خیالم راحت شد که هم حقم رو گرفتم و هم کسی از دستم ناراحت نشد!

اما فکر کردم چقدر سخته آدم چیزی رو که حقشه طلب کنه...

   + غریبه ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

جابجایی

کارم خوبه اما دوسش ندارم

یعنی‌ نه اینکه دوستش نداشته باشم ولی‌ احساس می‌کنم خیلی‌ دوره از همهٔ اون چیزایی‌ که یه عالمه وقت گذاشتم و درس خوندم تا یادشون بگیرم

ولی‌ وقتی‌ به این فکر می‌کنم که عوض کردنِ کار یعنی‌ دوباره از نو شروع کردن لرزه به تنم میفته

دوباره رفتن

دوباره غریب بودن

دوباره ساختن

نمیدونم من اینجوری هستم یا کلا فرهنگ ماست که میکشوندمون به سمت ریشه دووندن 

به سمت ساکن شدن

واسه همین وقت جابجایی که می‌شه سخته

سخته دل کندن

سخته همش در جریان بودن

رفتن و رفتن

یک سال شد از مهاجرت دوم و من به خودم قول داده بودم که با پایان سال دوباره شروع کنم به گشتن

شاید اینبار دنبال یه آشیونه که بتونم طولانی مدت توش بمونم

یه جایی‌ که بتونم ریشه بدم

که بتونم خونه بسازم

که احساس تعلق کنم

   + غریبه ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩٥
comment نظرات ()

...

میپرسه خوبی‌؟

نمیدونم چی‌ جواب بدم

بگم خوبم؟

خوب نیستم

بگم بدم؟

بد هم نیستم!

فقط خودم نیستم

اصلا خودم نیستم

   + غریبه ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ مهر ،۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد