روزگار من در غربت

روزگار بدی می گذرانم...

به سراغ من اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...

دیشب مراسم بود
آخر مراسم خانمش زنگ زد که داریم میریم خاکش کنیم
طفلک انقدر بی کس و بی پناه شده که توی اون شرایط از اینجا آرامش طلب میکرد
دلم براش کباب شد
همون موقع به خودم قول دادم که وقتی برگشت تنهاش نذارم
باید جواب اینهمه محبتی رو که بهم کردن بدم
الان وقتشه

انقدر دیشب آدم اومده بود برای شرکت توی مراسمش که برای اونایی که توی وطنشون از دنیا می رن نمیاد
همه و همه از خوبیاش حرف می زدن
بچه های کوچیکی که هنوز قدرت تشخیصش رو نداشتن وایستاده بودن جلوی عکسش و می گفتن عکس اون آقا مهربونه چرا اینجاست
هر کسی هر عکسی که باهاش داشت آورده بود
همه عکسها خندان

وصیت کرده بود برای مرگ من گریه نکنین
دور هم جمع بشین و بگین و بخندین
ولی مگه میشد
سنگینی بار از دست دادنش کمر همه رو خم کرده
اصلا نمی دونستی به کی باید تسلیت بگی
همه صاحب عزا بودن

همه مارو نشون هم می دادن و می گفتن دختراش بودنا...
همه اش می گفت خدا اگر بخودم دختری نداد بجاش شماهارو برام فرستاد
و من همیشه فکر می کردم که نه خدا اونو برای ما فرستاده
یه فرشته مهربون
که دلش به وسعت همه آدمهای دنیا مهربونی داشت

دلم براش تنگه
خیلی زیاد
هنوزم باورم نمیشه که اون صورت خندان و قلب مهربون دیگه بین ما نیست
دیشب وقتی داشتیم جمع و جور می کردیم
عین مرغ پرکنده دور خودم می پیچیدم
همه اش منتظر بودم که بیاد
کمک کنه
همه چی رو از دست ما بگیره و بگه که شماها نمی خواد کار کنین
وااااااااااااااااااااااای
جاش خیلی خالی بود
خیلی زیاد
هر چی اشک میریزم تموم نمیشه
بار دلم سبک نمیشه

فرشته مهربون ما امشب شب اول قبر رو میگذرونه
براش دعا کنین که امشب رو راحت بگذرونه
و روحش به آرامش ابدی برسه


   + غریبه ; ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()