روزگار من در غربت

...

نمی تونم راجع به هیچ چیز دیگه ای بنویسم
روزها می گذرن
ما برای مراسمم میریم و میایم
هربار آرومتر از بار قبل برمیگردیم
تنها دلتنگی برامون میمونه
و لحظه های باهم بودنی که هیچوقت تکرار نمیشه
یکشنبه مراسم سوم و پنجشنبه مراسم شب هفت داریم
تنها کاری که از دست ما برمیاد شرکت توی این مراسم و اعلام به بازماندگانشه که ما تنهاشون نمیذاریم
اما خودمون تنها موندیم
برای همیشه
دیگه پشتیبانی نیست
دیشب داشتم فکر میکردم یعنی ممکنه روزی هم که من میمیرم اینهمه آدم برام نماز وحشا بخونن تا فشار قبر برام کم بشه؟!
واقعا با مرگ این آدم من به معنای واقعی توشه بردن از این دنیا پی بردم
اینهمه آدم با دینها و عقاید مختلف دور هم جمع شدن و براش دعا می کنن
هرکس به زبان خودش
ولی همه براش دعا می کنن که راحت بخوابه
و عذاب نبینه
کاش برای منهم همچین روزی باشه
گرچه من هیچوقت نمی تونم مثل این فرشته مهربون باشم
ولی بازهم دعا میکنم که بتونم آدم خوبی باشم
آدمی که هیچکس بدی یادش نمیاد ازش
خدا بیامرزدش
آشنایی کوتاه مدتش تاثیر بزرگی روی زندگی من گذاشت
امیدوارم همونقدر که به ما محبت کرد در جواب خودش و خانواده اش از آرامش بهره ببرن
آمین...

   + غریبه ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()