روزگار من در غربت

امشب

امشب خیلی دلم گرفته
نمی دونم چم شده
همه چی از این بی حواسیم شروع شد
ساعت 6 یهو یادم افتاد که امروز ساعت 5 تا 6 باید می رفتم سر یه کلاسی که خیلی استادش تاکید کرده بود باید بریم حتما
به اون ایمیل زدم چاخان کردم ولی بعد
بعدش فکر کردم من چرا ذهنم انقدر مشغول شده که چیز به این سادگی باید یادم بره
نه فقط این خیلی چیزهای مسخره تر از اینم یادم میره
مدتهاست غذای نسوخته نخوردم
چایی می ریزم می ذارم کنار گاز و میام
بارها و بارها زیر کتری رو روشن می کنم
جوش میاد خاموش می کنم
باز یادم میره چایی بریزم
تلفن بر میدارم یادم میره به کی می خواستم زنگ بزنم
اتفاقاتی که هیچ وقت از ذهنم نمی رفت الان دیگه یادم نمی مونه
چرا اینجوری شدم؟
دارم با خودم چی کار می کنم؟
کجا قراره برسم با این وضعیت؟
روانم مشکل پیدا کرده
روحم خسته است
اتفاقات بد هم پشت سر هم داره میاد
و از اون بدتر اینکه هیچکس رو ندارم که باهاش درد دل کنم
همه گرفتار زندگی خودشونن و تازه میان پیش من درد دل میارن
مامان بابام هم که نگران میشن
از کی انقدر تنها شدم؟!
همیشه دورم پر از آدم بود
پر از گوش شنوا
اما الان چی؟!
دلم گرفته اما حتی نمی تونم به ایران هم زنگ بزنم
الان بد موقع است
اونوقتی که من لازم دارم نمی شه زنگ زد
اونوقتی که میشه من نمی تونم
داستان تکراری و مسخره زندگی من
قبلنا قدرتم برای کمک به خودم و کشیدن بار زندگیم خیلی بیشتر بود
اما هرچی میگذره داره تحلیل میره
و همین فراموشیهای ساده هم نشونشه
خدایا کمکم کن
توتنها پناه منی
تنها پناه
خودت می دونی که چی میگم
به فریادم برس
منو وا نذار به حال خودم
به کمکت نیاز دارم
به اون انرژی که وجودم رو ازش پر می کردی تا نه تنها به خودم بلکه به همه دور و بریهام هم انرژی بدم الان نیاز دارم
خیلی زیاد
بدادم برس...

   + غریبه ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()