روزگار من در غربت

برف

زمستون شد دوباره
دیشب که اومدم چرده رو بزنم کنار که نخودچی صبح با نور آفتاب بیدار بشه انقدر آسمون قشنگ بود که نتونستم نگاش نکنم
ایستادم
شاید یه ربع
شاید هم نیم ساعت
بیرون رو نگاه کردم
آسمون سرخ
برف سفید
همه جا پوشیده از برف بود
نور چراغهای محوطه بهشون می خورد و همه جا برق می زد
واقعا زیبا بود
غرق لذت شدم
یه حس خوب همه وجودم رو گرفت و لبخند به لبم نشوند:)
و این یعنی من هنوزم راه رو گم نکردم
هنوز هم با اولین برف زمستون ذوق می کنم
هنوزم وقت راه رفتن توی برف با پام برفا رو پرت می کنم
هنوزم اون خانم کوچولوی شیطون همراهمه:)
خدایا شکرت
پ.ن1. بزرگترین آرزوی زندگیم رو به آیه های قرآن سپردم...
پ.ن2. یعنی دید؟!
پ.ن3. دلم خلوت می خواد
خوشحالم که داره میره مسافرت
برای چند روز فقط خودمم و خودم
پ.ن4. فردا ارائه نهایی پروژه درسیمه و من بجای اینکه بشینم سر اون دارم می نویسم!!!
پ.ن5. شنیدن صدات هم دلم رو باز می کنه:)

   + غریبه ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()