روزگار من در غربت

طبابت

مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده
منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه

به ایننتیجه رسیدم که درمان همه دردام خودمم
یعنی در واقع همه دردا خودمم
برای خودم مشکل روحی و درگیری ذهنی درست می کنم
و خوب معلومه که بعدش از دست کسی کاری بر نمیاد
کی می تونه بهتر از خودم مشکلی رو که درست کردم حل کنه؟!
جواب واضحه
هیچکس
هیچکس مگر خودم
واسه همینم تصمیم گرفتم که خود درمانی کنم
می خوام به خودم یه شستشوی مغزی بدم
الان مخصوصا واقعا بهش نیاز دارم
بعد از اون اتفاق رسما عنان زندگی از دستم در رفته
دیگه هیچ فعالیت مثبتی انجام نمی دم
همه اش در حد رفع تکلیف
می دونی این چند وقته چقدر به مامانم اینا گفتم دلم براتون تنگ شده؟!
خوب واقعا دلم تنگ شده
خیلی بیشتر از اون چیزی که به زبون میارم
اما دلیلی نداره اون بنده های خدا رو اون سر دنیا بلرزونم
تصورشون از من خیلی بیشتر از این حرفاست
تصور خودمم همین طور
نمی دونم چی باعث شد انقدر شکننده بشم
اما بسه
دیگه تا همین جا کافیه
می خوام دوباره خودم بشم
همون آدم قوی و پرانرژی سابق
حالم از این آدم گوشه گیر و ساکت جدید بهم می خوره
آره حالم از خودم بهم می خوره
چرا اینجوری شدم؟
مگه نه اینکه خودم خواستم
خودم اومدم
خودم انتخاب کردم
پس چی شد؟
کم آوردم
بهمین زودی
نه
دیگه نه
تموم شد
باید دوباره بشم همون آدم سابق
قوی و با اراده
که می خوای و میشه
پس پیش بسوی روزهای قشنگ...

پ.ن1. توی یه وبلاگی نوشته بود:
و الف پایان نام تو جایی است که نام کوچک من آغاز می شود
فکر کردم من باید برم زن زینعلی بقال بشم تا بتونه همچین جمله ای برام بنویسه:))
پ.ن2. فقط یه تمرین دیگه و خلاص
پ.ن3. فرصت خوبیه
نمی خوام از دستش بدم
به هیچ قیمتی
پ.ن4. واقعا برام مهم نیست چی گفتی
گرچه باورش واسه خودمم سخته!!!
پ.ن5. شب هفتم...

   + غریبه ; ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()