روزگار من در غربت

فال

رفتیم مهمونی
بیشتر وقت به فال گرفتن گذشت
فال عشق!!!
جریان این بود که یه نفری رو باید توی ذهنت در نظر می گرفتی
بعد اونی که فال می گرفت می گفت توی ذهن طرف نسبت به تو چی میگذره!!!
خلاصه که کلی جالب بود
برای یکی از بچه ها خالی در میومد
انقدر بهش خندیدیم:))
برای من چی دراومد؟!
از موهاتو و قد و بالات خوشش میاد ولی پای یکی دیگه در میونه:))))))
خیلی باحال بود
خوب اگر پای یکی دیگه در میون باشه که دیگه من چی کاره ام؟!
کلا ولی موضوع جالبی بود برای خنده؛)
بعدشم هنرمندامون آواز خوندن و ساز زدن
و بعدم اومدیم خونه
اما شب تازه واسه من شروع شد
گلو دردی که از صبح یه ذره یه ذره آزارم داده بود یهو اونور صفحه رو گذاشت
و باعث شد که تا خود صبح نخوابم
گلوم ورم کرده بود و راه تنفسیم تنگ شده بود
باید سرم و هر چند لحظه یبار بلند میکردم و با کلی تلاش نفس می کشیدم
انقدر حالم بد بود که حتی نمی تونستم کسی رو صدا کنم
توی همون حالت بود که داشتم فکر می کردم اینایی که در اثر خفگی میمیرن چه زجری می کشن:(
خیلی بده که با تمام وجودت هوا بطلبی و نباشه

پ.ن1. فکر کردی من آدم نیستم؟!
پ.ن2. صبراشو کرده یعنی چی؟
پ.ن3. جالب بود
پ.ن4. کاش پرسیده بودم
پ.ن5. همه چی بالاخره تو مسیر درست میفته مطمئنم
پ.ن6. برای یه لحظه از همشون متنفر شدم
پ.ن7. دارن منو توی جمعشون می پذیرن
خوشحالم
گرچه خیلی وقتا احساس یه وصله ناجور بهم دست میده
آخه همشون زن و شوهرن:(

   + غریبه ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()