روزگار من در غربت

اجبار!!!

چرا مجبوری یه جایی بری که دوست نداری؟
بین یه سری آدمی که دوست نداری؟
یه کارایی کنی که دوست نداری؟
حرفایی بشنوی که دوست نداری؟
جوابش ساده است
خیلی ساده
چون ایرانی هستی
چون با همه و از همه مهمتر با خودت هم تعارف داری
چون نمی تونی یا روت نمیشه به این آدما بگی که نمیام باهاتون بیرون چون از ریختتون خوشم نمیاد
باید یه دلیل داشته باشی
باید مریض باشی
یا جای دیگه ای بخوای بری
یا کار داشته باشی
یا چه می دونم هر چیز دیگه ای که از نظر خودت و اطرافیانت دلیل موجهی برای غیبتت باشه!!!
دیشب تمام مدت داشتم فکر می کردم من چرا اینجام
بعترین لحظه های زمانی وقتی بود که توی جمع نبودم
حالا یا داشتم توی آشپزخونه کمک می کردم
یا داشتم بازی فکری می کردم
یا سرم به یه کاری گرم بود که هیچ ارتباطی با هیچکس نداشت
خوب آخه چرا؟!
چرا من باید توی همچین جمعی برم؟
انقدر جو سنگین بود و همه تو کوک هم بودن که حالم داشت بهم می خورد
باید با خودم تمرین کنم
تمرین کنم که به این آدما بگم نه
می دونم که هیچ آدم دیگه ای هم دور و برم نیست
و اگر همینام نباشن تنهاتر از قبل می شم
اما طوری نیست
تنها باشم بهتر از اینه که عذاب بکشم
باید یاد بگیرم که بگم نه نمیام
چون حوصله ندارم
فقط همین
و دنبال بهانه دیگه ای هم نباشم
و برام مهم هم نباشه که این آدما از دستم ناراحت بشن
چون به مرور زمان می فهمن
می فهمن که من فقط و فقط بخاطر اینکه حوصله نداشتم نرفتم
راستش خوب که فکر می کنم میبینم نفهمن هم برام زیاد مهم نیست؛)

پ.ن1. تمرین فکری باید کرد
پ.ن2. بزرگ شده بود
پ.ن3. حال و هوای ایران داشت
پ.ن4. نگرانم
پ.ن5. خیلی بدم اومد
پ.ن6. مهره سوخته
پ.ن7. تنها نیستم، خدا هست...

   + غریبه ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٦
comment نظرات ()