روزگار من در غربت

بازگشت

چهل روز گذشت
برگشتن
امشب مراسم بود
رفتیم
داغون بود
خیلی داغون
نمی تونستم حرفی بزنم
هیچی برای گفتن نداشتم
فقط بغلش کردم
و در گوشش گفتم که تنهاش نمیذارم
و به خودم قول دادم که تنهاش نذارم
خدا کمکم کنه

پ.ن1. دیگه خسته شدم
پ.ن2. نمی دونم چرا نه نگفتم؟!
پ.ن3. یعنی وقتشه؟
پ.ن4. اینجوری نمی تونم
هیچجوری نمی تونم!!!
پ.ن5. خدا کمکت کنه
پ.ن6. پشیمونم

   + غریبه ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦
comment نظرات ()