روزگار من در غربت

ترس از چی؟!


امروز اولین روز کلاسی بود که فقط و فقط خودم معلمش بودم
اولش می ترسیدم
یه 5 دقیقه اول که مجبور بودم متکلم وحده باشم هول ورم داشته بود
اما خیلی زود ترسم ریخت
شروع کردم به سخنرانی!!!
بعدشم تا آخر ساعت چهارم دیگه کلی با همه رفیق شده بودم؛)
هنوز ناهار نخوردم
الان ساعت 6:15 عصره!!!
از خستگی هم دارم تلف میشم
اما خوشحالم و راضی
همه این تجربه های قشنگ داره منو واسه کاری که می خوام انجام بدم آماده می کنه
این سختی های کوچیک کوچیک داره حد تحملم را برای اصل موضوع بالا می بره
و هرچی بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه میرسم که چقدر خدا دوستم داره
منم خیلی دوسش دارم
رفیقیم باهم کلی؛)

پ.ن1. آرامش قبل از طوفان
پ.ن2. وارد بازی خطرناکی شدم

 
پ.ن3. یعنی می تونه یه شروع دوباره باشه؟!
پ.ن4. دلم یه چیز خوشمزه می خواد نمی دونم چی؟!
پ.ن5. خیلی خوشگل شده
پ.ن6. نی نی کوچیک
پ.ن7. اگه واقعا بشه چی؟!
پ.ن8. اصلا حواسش نیست!!!!!
پ.ن9. آلوچه کثیفا رسید:)
پ.ن10. کاش میشد ذهنم رو خالی کنم
مثل خازن
فکر کنم دوتا گوشم رو بهم وصل کنم درست شه:))
پ.ن11. تجربه جدید
پ.ن12. دلم می خواد بفهمه عکس العملش رو ببینم

   + غریبه ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦
comment نظرات ()