روزگار من در غربت

خسته ام اما ناامید نه!

همه چی پیچیده بهم
هیچی سر جاش نیست
دلم می خواد بنویسم که خوبم
اما نمی تونم
چون خوب نیستم
شبا خوابم نمی بره
ذهنم مشغوله
اما یه کورسوی امید
اون ته تهای ذهنم داره هلم میده
داره منو به سمت خودش می کشه
هنوزم امیدوارم که سراب نباشه

پ.ن1. دیگه همه فهمیدن
من سرم و زیر برف کرده بودم
پ.ن2. هرجور راحتی
واقعیت اینه که برای من فرقی نمی کنه
پ.ن3. راهی نیست
هرچی بیشتر میگذره بیشتر می فهمم
پ.ن4. نشد که بشه
اما خدا بزرگه
پ.ن5. دوباره روزهای خوب برمی گرده مطمئنم

   + غریبه ; ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦
comment نظرات ()