روزگار من در غربت

خانه دوست کجاست...

نشسته بودم تنهایی داشتم ناهار می خوردم و تمام حواسم متوجه یه گروه از دخترا بود که دور هم بودن و مشغول حرف زدن و ناهار خوردن

یه لحظه برگشتم به قدیما یاد اون روزهایی افتادم که برای اینکه همه مون بتونیم دور هم بشینیم دکوراسیون سلف رو میریختیم بهم و برای اینکه خانم خسروی دعوامون نکنه جلو جلو براش زبون می ریختیم و قول می دادیم که میزارو برگردونیم سر جاش

یادش بخیر دلم خیلی برای اون روزها تنگ شده

برای همه لحظه های قشنگی که توی دانشگاه و در کنار دوستام داشتم

دلم می خواست اینجام 4نفر رو پیدا می کردم که باهاشون برم ناهار

که همیشه پایه پیشنهادات خوردنشون باشم

که صبح که چشمم رو باز می کنم به عشق دیدنشون با عجله حاضر شم و با هزار شوق و ذوق برم دانشگاه 

از توی خونه موندن فقط به خاطر ندیدن دوستام ناراحت باشم و تمام طول روزم رو با تلفنی حرف زدن باهاشون پر کنم

چقدر دنیام عوض شده

چقدر همه چی یه رنگ و بوی دیگه پیدا کرده

هرکس غرق دنیای خودشه و بزرگترین محبتی که می تونی به آدما بکنی اینه که کاری به کارشون نداشته باشی

دلم برای همه روزهای گذشته تنگ شده حتی برای اون روزهایی که فکر می کردم خیلی بده و دلم می خواست از تقویم زندگیم حذفشون کنم

دلم برای طعم مهربونی تنگ شده

برای همه چیز و همه کس

پ.ن1. نشد که بشه  همچنان همه چی روی هواست

پ.ن2. از این قالب جدید اصلا خوشم نمیاد این دیگه چه مدلشه بابا!

پ.ن3. با اینکه انقدم ازم دوری می کنه هنوزم من بهتر از هر کس دیگه ای حالش رو می فهمم

پ.ن4. انتظار

پ.ن5. تا من باشم دیگه خالی نبندم:(

پ.ن6. کار کردن با بچه ها بهترین تفریحه کاش میشد همیشه با اونا باشم

پ.ن7. بلندپروازی جزئی از زندگیم شده دست خودم نیست!!!

پ.ن8. نزدیکه... 

   + غریبه ; ٤:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٦
comment نظرات ()