روزگار من در غربت

اخبار پراکنده

انقدر ذهنم پره از چیزهای مختلف که حتی نمی تونم بنویسم

هی میشینم پای کامپیوتر هی ذهنم جمع نمیشه پا میشم میرم

یه عالمه اتفاق داره باهم میفته

انقدر زندگیم شلوغ شده که زمان از دستم در رفته

هرچی میدوم نمیرسم

راستش حتی دیگه نمی دونم چه جوری میشه سرعتش رو کم کرد!!!

 

پ.ن1. داره میره:(

پ.ن2. حوصله ندارم حتی به خودم توجه کنم

پ.ن3. بعد از اینهمه مدت پیداش کردم!

پ.ن4. خوش باشی

پ.ن5. استادم خیلی ماهه

پ.ن6. دلم تنگه خیلیییییییییییییییییییییییییی

پ.ن7. میشه میشه میشه (انرژی +)!!!

پ.ن8. چی کار کنم؟!

پ.ن9. پناه بر خدا

پ.ن10. چه جشنی چه کشکی

پ.ن11. آخه اینم شد پیشنهاد

پ.ن12. دوسش دارم

پ.ن13. اینم تموم میشه بعدش چی

پ.ن14. و خیلی چیزای دیگه که سانسور کنم و بنویسم با ننوشتنش هیچ فرقی نمیکنه... 

   + غریبه ; ۳:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٦
comment نظرات ()