روزگار من در غربت

باز هم

آخرش هم من تصمیم گرفتم

همه نفس راحت کشیدن

و ظاهرا همه چی به خیر و خوشی تموم شد

اما...

اما بازم من موندم و این قدرت روحی مسخره ای که همه از من تو ذهنشون دارن

انقدر که خودم هم باورم شده

و همه تصمیم های حساس رو من می گیرم

بار همه مسئولیت ها رو من به دوش می کشم

خسته شدم دیگه

هیچکس نمی فهمه از درون به من چه فشاری میاد بابت همین اعلام نظرها

هیچکس و هیچکس حتی لحظه ای هم تصور نمی کنه که من هم آدمم

و ضعف های خودم رو دارم

همه می گن تو دختر قویی هستی

تو می تونی

به به

آفرین

چه خوب همه چیز رو مرتب می کنی

چقدر خوبه که حتی مامان بابات هم بهت تکیه می کنن

آهای مردم

نهههههههههه

اصلا خوب نیست

مامان بابات همیشه مامان بابات هستن

دلت می خواد تو به اونا تکیه کنی

دلت می خواد تو بشینی کنار و یکی دیگه برات تصمیم های حساس زندگیت رو بگیره

که یکی رو داشته باشی بهش غر بزنی نه اینکه همیشه پذیراس غرغر دیگران باشی

بابا

به کی بگم...

پ.ن. هیچ حسی ندارم

خالی تر از خالی ام 

   + غریبه ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٧
comment نظرات ()