روزگار من در غربت

آخر قصه همینه

داریم به آخر قصه نزدیم میشیم

کارش درست شد و داره میره

تنها پل ارتباطی من با دنیای بیرون!

این هم بخشی از زندگی بود که تموم شد

ولی دیگه از تغییر خسته شدم

از موقتی بودن همه سکنات و وجنات زندگیم خسته شدم

چرا برای من سکون نمیاد

آرامش آسایش از هیچی خبری نیست:(

همه بهم میگن الان باید قند توی دلت آب بشه

اما نمیشه

از اینکه مامان بابام هستن بینهایت خوشحالم

اما همین بودنشون در این شرایط که من نمی تونم با خیال راحت باهاشون باشم هم عذابم میده

میرم بیرون نگران کارامم نمیرم دلم میسوزه از اینکه این فرصت کوتاه رو هم دارم از دست میدم

لعنت به این زندگی

لعنت به من که اونهمه آسایش رو ول کردم و خودم رو اینجوری به بدبختی انداختم

نمی دونم

شایدهم نه

شاید این بخش کوتاه زندگی هم به نوبه ودش درسهای زیادی برام داشت

کمکهاس زیادی بهم کرد

اما خوب بهای این کمکها رو خیلی گرون پرداختم

با سلامت جسم و از اون مهمتر با سلامت روحم

بازهم اما شاکرم

بخاطر چیزهایی که می بینم و بخاطر همه اون چیزهایی که محدودیت تن من رو از دیدنش منع میکنه

که حتما چیزهای خوبیه

ایمان دارم...

پ.ن1. بارت رو ببند مسافر

پ.ن2. بلاتکلیف

پ.ن3. شاید بره

پ.ن4. خدا عاقبتش رو خوش کنه

پ.ن5. باید چاره ای اندیشید

پ.ن6. اظهار نظرش به اون تند و تیزی هم که من فکر می کردم نبود

پ.ن7. چقدر راحت پذیرفت!

پ.ن8. دیگه مطمئن شدم

پ.ن9. خیلی بچه ای

پ.ن10. اگه آخر راه نشه چی؟!

پ.ن11. تموم میشه مثل همه لحظه های سخت قبلی... 

   + غریبه ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧
comment نظرات ()