روزگار من در غربت

 

انقدر دلم گرفته که نمی دونم از چی و از کجا بنویسم

الان باید خیلی خوشجال باشم چون توی یکی از شرکتهایی که همه آرزوش رو دارن کار گرفتم!

اما اصلا خوشحال نیستم

دلم از این همه پا در هوایی فشرده شده

وقتی آدما میومدن خونه ام رو می دیدن و با نظر خریداری به وسیله هام نگاه می کردن یه حال بدی میشدم وصف ناشدنی

خونه ام رو سپردم دست یکی دیگه

وسیله هام رو کردم توی کارتن و اومدم شهر جدید

اینجا هم توی خونه یکی دیگه ام

هرکاری می خوام بکنم همه اش به خودم می گم موقته

دوباره باید برگردم

فقط تمیزش کردم که بشه توش زندگی کرد

همین

دائما به خودم می گم من به هیچ جا نباید احساس تعلق خاطر بکنم

اما مگه میشه

بابا آدمیزاد دلش سکون می خواد

آرامش می خواد

این حس معلق بودن آدم رو داغون می کنه

نمی دونم

اینم زندگیه منه

همه اش دور خودم بچرخم

همه اش دور باشم و دلتنگ

و آخرش...

پ.ن١. یه لحظه احساس کردم الان میمیریم

چه حس بدی بود

هنوزم تمام وجودم داره میلرزه

پ.ن٢. خیلی چیزا باید یاد بگیرم

همه چیز برام جدیده

پ.ن٣. اسمم رو نوشتن روی در دفتر کارم:)

پ.ن۴. یه جلسه گذاشتن برای آشنایی

اسما رو باید بنویسم یواشکی وگرنه که من از در بیام بیرون اسم همه یادم رفته!!!

   + غریبه ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٧
comment نظرات ()