روزگار من در غربت

توهمات

از خودم عصبانی ام

خیلی زیاد

نمی دونم چرا اینجوری شدم

دیگه خودم رو نمی شناسم انگار!

چی شد این بلاها به سر من اومد؟

به کی بگم؟

چه جوری بگم؟

چه جوری خودم رو درمان کنم؟

این که راهش نیست

زجر می کشم

زمان میگذره

دوباره دفعه بعد روز از نو روزی از نو:(

پ.ن١. خدا کمکم کنه

پ.ن٢. می دونم اما کاری نمی تونم بکنم

پ.ن٣. ای بابا براش اصلا مهم نیست

پ.ن۴. چرا تحریکش می کرد؟!!

پ.ن۵. اصلا از این خبرا نیست

پ.ن۶. شایدم واقعا همینه

پ.ن٧. دنیای کارمندی هم دنیاییه واسه خودشا

پ.ن٨. شاید خودشه؟!

پ.ن٩. زمان خیلی زود میگذره

پ.ن١٠. ...

   + غریبه ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٧
comment نظرات ()