روزگار من در غربت

تجربه تلخ

آخر هفته خیلی بدی بود

از راه رسیدم دیدم کامپیوتر محترم کار نمیکنه

گفتم حتما خسته است

خاموشش کردم و خوابیدم

اما نه!

دیگه واقعا کار نمیکرد

زحمت دوسالم هم داشت با خودش میبرد

انقدر به این و اون التماس کردم و بالا پایین شدم تا بالاخره هرکی یه فکری کرد و بهد دو روز کار تونستم با قربانی کردن یه سری از فایلها پروژه ام رو از کامپیوتر بکشم بیرون

همه چی مثل یه کابوس بود

اما واسه من که تجربه نمیشه

بازهم کارام رو کپی نمی کنم

و چند صباح دیگه روز از نو روزی از نو!

مهم اینه که فعلا بخیر گذشت

پ.ن١. دلمون برات تنگ شده!

پ.ن٢. مسیر فکریم نیاز به یه پیچ تند داره

پ.ن٣. دلم میخواست یه جورایی درست بود

پ.ن۴. ...

   + غریبه ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٧
comment نظرات ()