مشورت

دو روز پیش طبق هر روز زنگ زدم که با مامان بابام حرف بزنم. مامانم گوشی رو برداشت و مشغول صحبت شدیم. بعد که حال بابام رو پرسیدم گفت که خوابه و خیلی‌ خسته بوده. که یهو بابام صدا رو شنید و گفت که حتما می‌خواد با من حرف بزنه. گوشی رو گرفت و برام از روزش گفت و خواست که مشورت کنه و نظرم رو در مورد تصمیمی که می‌خواد بگیره بپرسه. خلاصه باهم یکم حرف زدیم و کلنجار رفتیم. گوشی رو که قطع کردم انقدر حس خوبی داشتم از اینکه بابام خواسته با من مشورت کنه که حد نداره! حالا نه اینکه دفعهٔ اولش باشه. معمولا هر اتفاقی میافته راجع بهش حرف می‌زنیم باهم. اما این بار فرق داشت. از خواب بیدار شد که نظرم رو بدونه. احساس خوبی بود خلاصه. احساس بزرگ شدن اونم از طرف مامان بابایی  که معتقدن تو همیشه بچه‌ا‌ی واسشون :))

/ 0 نظر / 7 بازدید