مریم میرزاخانی

امروز یکی‌ از همکارم اومد بهم گفت که خیلی‌ ناراحت شده از خبر فوت مریم میرزاخانی. گفتم منم همینطور. و حیف که آدمای اینجوری زود می‌رن. ولی‌ چیز دیگه‌ای نداشتم برای گفتن. واقعا از مرگش متاثر شدم. اما نمی‌شناختمش. همونقدری از رفتن ایشون ناراحت شدم که وقتی‌ بهم خبر دادن یکی‌ از اقوام دورمون داماد جوونش فوت کرده. اون آقا رو هم ندیده بودم. ولی‌ شنیدن خبر مرگ تاثر با خودش میاره مخصوصاً وقتی‌ قربانی سنی نداشته باشه. اینجور وقتا تنها چیزی که بهش فکر می‌کنم اینکه فرصت نداشت از زندگی‌ لذت ببره. فرصت نکرد بزرگ شدن بچشو ببین، یا پیری رو تجربه کنه. فرصت نکرد به اندازهٔ کافی‌ از وجود همسرش بهره ببره. و خیلی‌ چیزای دیگه که حق طبیعی هر انسانی‌ هست که پا به این دنیا میذاره و مرگ نابهنگام این حق رو ازش سلب می‌کنه. ولی‌ از اون طرف هم این آدما فرصت نکردن که خیلی‌ غمها رو تجربه کنن، عزیزانشون رو از دست بدن، تحلیل رفتن توانایی‌ جسمی‌ رو حس نکردن. خلاصه که این روزگار بازی عجیبی‌ داره که آدم نمی‌دونه موندن بهتره یا رفتن.نکته اینجاست که نه اومدنت دست خودته و نه رفتنت. یه مهره‌ای توی بازی که قاعده‌شو نمی‌دونی و فقط باید دووم بیاری تا وقت رفتنت برسه...

/ 1 نظر / 18 بازدید
قطره

تحصیل و کار در رشتۀ مورد علاقه و در خارج از کشور باید خیلی خوب باشه. به سختی هاش میارزه. ان شاالله موفق باشین.