زندگی جدی می شود

بعد از مدت‌های مدیدی دنبال کار گشتن و به درهای بسته خوردن یکی از دوستان که توی یکی از شرکت‌های خیلی معروف کار می‌کنه خبر داد که برای گروهشون دنبال یه نفر می‌گردن و می‌خواست بدونه که من تمایل دارم برم یا که نه!

و خوب مسلما من گفتم که تمایل دارم چون هم شرکت بزرگی بود و هم من خسته از خوردن به درهای بسته

خلاصه رفتم و دیدم و حرف زدم و برگشتم و پیشنهاد کار گرفتم و خوشحال شدم فارغ از اینکه باید تصمیم بگیرم و تصمیم گیری مساوی رفتن از شهریه که اینهمه سال توش بود م بعد از تهران یه جورایی خونه دومم حساب میشه

دور و بریها همه خوشحال شدن و سعی کردن منو راضی کنن و امیدوار که خیلی اتفاق خوبی افتاده

ولی من دودلم

چیکار کنم؟ چیکار درسته که بکنم؟ رفتن و مهاجرت دوباره کار درستیه یا موندن و در جا زدن؟ از کجا معلوم اگه بمونم کار بعدی که پیش میاد همین جا باشه؟

مغزم داره میترکه از فکر!

آخرش میگم توکل بخدا! چیزی که همیشه میگم...

توکل بخدا...

/ 1 نظر / 26 بازدید
نیلوفر

در شب بیست و سوم، تقدیر نیکو و با برکت برای شما از خداوند متعال آرزو دارم.