غم

با صدای گریه اش از خواب بیدار شدم

انقدر گیج بودم که نمی فهمیدم از بیرون صدا میاد یا از بالا یا از اتاق بغل

بالاخره خودم رو جمع و جور کردم و رفتم دم در اتاقش

دیدم به پهنای صورتش داره اشک میریزه

گفت که داییش فوت کرده

ناخودآگاه رفتم طرفش و بغلش کردم

اما دیگه نمی دونستم چی باید بگم

هیچوقت نمیدونم چی باید بگم تو این شرایط

بگم ناراحت نباش؟ مگه میشه!

بگم خوب میشی؟ اون موقع به خوب شدن نمی خواد فکر کنه

بگم آخر غمت باشه؟ خوب تازه اولشه!

کلا هیچی معنی نمیده گفتنش وقتی آدما داغدار عزیز از دست رفته هستن

خلاضه که فقط گفتم اگه میتونم کاری بکنم برات بهم بگو

بعد خودم نشستم غصه خوردم که اگه من جای اون بودم خدای نکرده چقدر بد بود

و با این غم به این بزرگی

اونم از راه دور

اونم تو شرایطی که عزیزت رو مدتهاست ندیدی و همیشه فکر کردی که بالاخره درست میشه و میری میبینیش

واقعا چیکار میتونی بکنی؟

فقط می دونم که خیلی سخته

خیلی خیلی سخت

/ 1 نظر / 29 بازدید
مسعود

اگه براتون مقدور هست و مايل باشيد مي تونيد اي ميل خودتون رو برام بفرستيد تا يه شعر زيبا براي تسكين غم از دست دادن عزيز فقيدي براتون بفرستم. مي تونه آرام بخش باشه. به هر حال خدا به اين دوستتون صبر عنايت كنه.