آخرین سفر

این آخر هفته هم که برم سفر و بیام تا یه مدتی‌ دیگه سفر نمیکنم! ۳ هفته پشت سر هم خیلی‌ سخت بود. اما خوب به قول یه دوست خوشحالم که تو شادی آدمای مختلف شریک بودم. که اینقدر تونستم دوست نزدیک پیدا کنم که برای شادیهاشون یاد من بودن. خونه زندگیم اما وضعیت بس اسفناکی داره این روزا. هی‌ اومدم چند روز و کار و خستگی‌ باعث شده که بی‌خیالِ خونه بشم تا اومدم فک کنم که یه دستی‌ به سر و روش بکشم نوبت سفر بعدی شده!!!

این وسطا هم فهمیدم بخاطر نقص فنی‌ ۲ سال نوشتها‌‌‌م از دست رفته و با اینکه گفت بود ایمیل بزنین و پیگیری می‌کنیم اما هیچ جوابی‌ نیومد برام. این وست تنها چیزی که خیلی‌ دلم رو سوزوند یادداشتهایی بود که از مادر بزرگم نوشته بودم. انگار آخرین تککهی از وجودش که باهم بود رو هم اینا ازم گرفتن. همین‌جوری هم سخته برام که فک کنم ۱ ساله که نیست. که صداشو نشنیدم. که ندیدمش. اما سختتر اینکه فکر می‌کنم همون چند خطی‌ هم که ازش نوشته بودم و دیگه ندارم. 

نمیدونم شایدم باید این یادداشتها از بین میرفتن تا من بیشتر به درونم برگردم و یادم بیاد که کی‌ بود و چی‌ بود. تا خاطراتم رو توی ذهنم نگاه دارم و به یه وبلاگ و یه صافه کاغذ نسپرمشون...

/ 0 نظر / 6 بازدید