زندگی

خیلی وقت از آخرین باری که نوشتم میگذره

و توی این مدت انقدر اتفاقات مختلف خوب و بد افتاده که نمی دونم راجع به کدومش بنویسم

اما الان یه هفته است که احساس توپ اسکواش رو دارم که دائم از این دیوار به اون دیوار پرتاب میشم و تا میام درد اصابت قبلی رو فرموش کنم ضربه جدید از راه میرسه

تابستون سر کار می رفتم و تقریبا مطمئن بودم که شرکتی که توش هستم برای بلند مدت من رو نگه میداره

در ضمن انقدر از زندگی خسته بودم که دیگه حال و حوصله دنبال کار گشتن رو هم نداشتم

خلاضه اینکه قرار بود از دوشنبه گذشته شروع به کار دائم کنم و تقریبا 3 هفته ای بود که داشتم به آقای رئیس فشار میاوردم که بیاد و راجع به قرار داد جدید حرف بزنیم

این سه هفته ادامه پیدا کرد تا روز جمعه پیش

یعنی آخرین روز کاری بنده در دوران آزمایشی و وقتی که این موضوع رو یادآور شدم

رئیس فرمودن که اشکالی نداره و دوشنبه صبح اول وقت قرارداد رو امضا میکنیم

من هم از اونجایی که تجربه سه هفته قبل هنوز جلوی چشمام بود 

گفتم که نه، من ترجیح میدم که شنبه صبح بیام و این کار قبل از دوشنبه انجام بشه

و این تازه شروع بازی بود

شنبه صبح خوشحال و خندان رفتم شرکت و رئیس بعد از سلام و احوالپرسی شروع کرد به ضربه زدن

به شعورم، به سوادم، به شخصیتم و... و... و...

من انقدر شوکه شده بودم که مثل ماست نگاه میکردم

اولین بار بود توی زندگیم که همچین تجربه ای میکردم

خلاصه که بعد از نیم ساعتی که ضربه ها رو خوردم گفتم که من باید فکر کنم و اومدم بیرون

اولین چیزی که به محض بیرون اومدن نگاه کردم مبلغ پیشنهادی حقوق بود و به محض دیدن عدد روی کاغذ همه چیز برام معنی پیدا کرد

رئیس عزیز میخواست که حقوق نده!

به هر حال این مسئله هم باعث نشد از فشار روانی که بهم اومده بود ساده بگذرم

شروع کردم با دوستان و آشنایان تماس گرفتن و مشورت کردن

نتیجه این شد که من دوشنبه سر کار نرم و ناز کنم

و داستان رفت و برگشتهای من و رئیس انقدر ادامه پیدا کرد تا جایی که من اعلام کردم فکر نکنید که شما تنها چاره من هستید

من انتخاب کردم که اینجا باشم!

و این جمله مثل یک ورد جادویی رفتار رئیس رو از این رو به اون رو کرد

حالا اون دنبال من افتاده بود و من ناز میکردم

و این مسئله همچنان ادامه داره

اما داشتم با خودم فکر میکردم لازمه آدم به همه اطرافیانش توی هر ارتباطی که باهم دارن یادآوری کنه که هیچ اجباری براش وجود نداره

و واقعیت اینه که تک تک آدمهای زندگیش رو انتخاب میکنه

شاید بعضی وقتا یه تلنگر کوچیک خیلی چیزها رو تو زندگی جابجا کنه...

/ 1 نظر / 3 بازدید
لی لی

خوشحالم که دوباره نوشتی. :)