قبول کردم

امروز بعد از دو هفته خود درگیری و فکر کردن راجع به زندگی و رفتن و موندن زنگ زدم به آقاهه و گفتم که قبوله میام!

بعد نشستم فکر کردم که قبل از رفتن چیکارایی دلم میخواد بکنم و دیدم که واویلا چقدر کارا هست که دلم میخواد بکنم!

انگار تمام این 9 سال انقدر خیالم راحت بوده که حالا حالاها هستم که از کنار این شهر و همه چیزهایی که برای ارائه دادن داره گذشتم و همش فکر کردم که حالا وقت هست!

بعد فکر کردم شاید دارم با زندگیم هم همین کار رو می کنم

شاید همه اش دارم فکر میکنم که حالا وقت هست

و بعد وقتی قرار شد بذارم و برم میفهمم که ای دل غافل چقدر کارها بوده که دلم میخواسته انجام بدم و ندادم

و خلاصه نشستم غصه خوردم و متنبه شدم

بعد فکر کردم شاید باید به کارهایی که کردم فکر کنم

و نه به اونایی که انجام ندادم

و دیدم که چقدر کارها کردم و چقدر جاها رفتم و چقدر آدم دیدم و چقدر آشنا و دوست ئیدا کردم

و احساس خوبی دارم الان

و فکر کردم به جای غصه خوردن راجع به انجام نداده ها باید تمرین کنم بابت انجام داده ها خوشحال باشم

که خیلی سخته!

کلا انگار حسرت خوردن خیلی آسون تره!

دیدن کمبودها و نداشته ها بجای داشته ها!

ولی باید تمرین کرد

باید...

/ 0 نظر / 14 بازدید