...

امروز رفتم پیشش

براش تعریف کردم که چیا شده

بهش گفتم که دارم میرم

انقدر مهربون بود که دلم می خواست بغلش کنم

گفت کاش می تونست باهام بیاد و دلش برام تنگ میشه

گفتم من بیشتر!

گفت حواست باشه کسایی که تو زندگیت هستن یا بعدن قراره بیان قدرت رو بدونن

و همین جوری که هستی برای همین کسی که هستی دوست داشته باشن

به پهنای صورتم لبخند زدم

گفتم سعی می کنم

وقتی اومدم بیرون یهو دلم براش تنگ شد

فکر کردم من دوباره از کجا یه نفر به خوبیش پیدا کنم

خیلیا توی این شهر هستن که جاشون رو نمیشه به این راحتی پر کرد

خیلیا...

/ 0 نظر / 7 بازدید