فکر

بعضی وقتا یه اتفاقی میفته که یهو غم عالم و دنیا میشینه تو دل آدم

بعد میشینی غصه می خوری که چرا اینجوری شد و حالا چیکار کنی و ...

بعد یهو همه چی عوض میشه و باز خوشحال میشی و اصلا یادت میره که چند ساعت قبلش چقدر غصه خورده بودی

بعد یادت میفته که مامانت همیشه میگه غصه خوردن هیچی رو حل نمیکنه و زمانی که داری صرف غصه خوردن میکنی از کفت رفته

بعد دلت برای مامانت تنگ میشه و فکر میکنی چرا انقدر ازت دوره

بعد یادت میفته که چرا تصمیم گرفتی دور باشی 

و بعد یه فکر دیگه و باز یه فکر دیگه...

به خودت که میای یادت نمیاد فکرا از کجا شروع شد!!!

فکر ه دیگه! خودش میاد!

/ 5 نظر / 7 بازدید
محمد

سلام دوست قدیمی.. خوشحالم که هنوز می نویسی.. این چرخه فکرها و خیال ها هم شده تصویر هر روزه ما از زندگی.. گاهی اوقات فکر می کنم یک روز واقعی رو یادم هست یا فکرها و خیال هاش که تو ذهنم بود؟ راستی.. تازه دارم حرفای چندسال پیشت رو متوجه میشم.. اندر احوالات دکتری و پایان نامه و استاد راهنما و ...

دختر بهمنی

سلام... وبلاگ قشنگی دارین... پیش میاد که آدمها کنار هم باشنو دلشون برا هم تنگ شه چه برسه به اینکه دور باشی... مادر آدمم جزء اون کسایی که نمیتونی بگی به درک که نیس یا بیخیالش... مادر همیشه عزیزه... بابت پیشنهاد کاریتونم که تو پستای قبل نوشته بودین تبریک... بازم به وبتون سر میزنم و خوشحال میشم شمام به وب من سربزنید... موفق باشین آقا یا خانم شرقی

ساناز

وبلاگ جالبی دارین از خوندن مطالبت لذت بردم

دختر بهمنی

سلام.... دیر به دیر آپ میکنین چرا ؟

دختر بهمنی

چه بد که دیگه نمینویسین