...

برای چی با من اینکار رو میکنی؟!

به کجا میخوای برسی؟!

دنبال چی هستی؟!

نکن عزیزم؛ نکن!

بخدا دیگه توان ندارم

نه روحی نه جسمی

خواهش میکنم تمومش کن!

/ 1 نظر / 35 بازدید
مسعود

بازم سلام مي خوام از الان به بعد متناسب با موضوع هر پست وبلاگ شما منم يك غزل شعر رو متناسبا بذارم ، پس با راز دل شروع مي كنيم: بي دل و خسته دراين شهرم و دلداري نيست غم دل با كه توان گفت كه غمخواري نيست// شب به بالين من خسته به غير از غم دوست زآشنايان كهن يار و پرستاري نيست// يارب اين شهر چه شهريست كه صد يوسف دل به كلافي بفروشيم و خريداري نيست [گل][لبخند]